موضوع: "روزنوشت "

صفحات: 1 3 4

10ام اردیبهشت 1405

معلم فداکار

200 کلمات   موضوعات: به قلم فاطمه‌بانو , روزنوشت

معلم فداکار

 

دوماه می‌گذرد. شصت روز است که مردم در خیابان‌ها شبها را به صبح می‌گذرانند. در تمام این روزها هربار با دیدن عکس‌ها و فیلم‌های تجمعات مردم یک فکر در ذهنم تکرار می‌شود: « شما با ما چه کردید آقا؟ با ذهن و دل‌های ما چه کردید که مردم بعد از شما خیابان نشین شدند و برای خونخواهی‌ات شعارها سر دادند!»

روزهای گذشته صحنه‌هایی از این مردم در کشور دیدم که اگر از قبل اطلاع پیدا می‌کردم، هرگز باور نمی‌کردم. مردم خیلی خوب درس‌هایی که سیدعلی در این سی و خورده‌ای سال داده‌ بود را از بَر کرده و در دلها نهادینه کرده بودند. درس وطن‌دوستی، مقاومت، زیر بیرق ظلم نرفتن و پای کار کشور ماندن حتی با جان‌فدا شدن.

الحق که معلم صبوری بود. قله‌ را می‌دید و از سختی‌های راه ترسی نداشت. آموزه‌هایش را سر صبر به جان‌ها تزریق کرد و «بعثت مردم» را پیش‌بینی کرده بود؛ چون همه را دوست داشت. به آینده‌ی کشور که توسط جوانان ساخته می‌شد، امیدوار بود. و بیشترین تأکیدش به نسل جوان بود. یک روشنفکر به تمام معنا.

حالا معلم رفته و شاگردان راه او را در پیش گرفته‌اند. مطمئنا دعای معلم بدرقه‌ی راه شاگردان خواهد بود

 

✍🏻فاطمه غفاری وفایی 

 

 #استاد_کشوردوست #مرقومات_جنگی

 

 

 

توسط فاطمه بانو   , در 01:54:00 ب.ظ نظرات
16ام اسفند 1404

شهید امت

340 کلمات   موضوعات: به قلم فاطمه‌بانو , روزنوشت
شهید امت

 شهید امت 

حس و حالی که این روزها دارم درست مثل ان کسی می‌ماند که سال‌ها با کسی زندگی کرده است. هر روز جلو چشمانش بوده و اورا از نظر گذرانده. و این بودن برایش عادت شده و متوجه تغییراتش نشده. این که کی این همه مو سفید کرده؟ چقدر غصه‌ و خون دل خورده؟ چقدر صبوری کرده بر حرف‌هایی که پشت سرش بوده. 

 

این شخص فقط می‌دانسته که کسی هست. فکر می‌کرده همیشه خواهد بود. و کارهایش را عادی می‌پنداشته. حالا که یک هفته از سفرش گذشته می‌فهمد که چه کسی را کنارش داشته و چه کارها برایش انجام داده. حتی می‌فهمد که از 365 روز سال بیشترش را برایش خاطره‌سازی کرده و آن کارها با وجود او معنا پیدا می‌کرده. سخنرانی‌های لحظه سال تحویل، انتخاب شعارهای مختلف هرسال، نماز عید فطر و نماز جمعه‌ی نصر، نماز با دختران تازه به تکلیف رسیده ، حضور هرساله در نمایشگاه کتاب و مشتاق کتاب‌خوانی و…

و حالا که بار سفر بسته و رفته، قدرش را بیشتر از هر وقت فهمیده و غصه می‌خورد از نبودش. 

این بخشی از احوال این روزهایم بود. درست یک هفته می‌شود که دیگر بین‌مان نیستی و هنوز باورم نمی‌شود. روزهای این یک هفته برای من از همه‌ی هفته‌ها طولانی‌تر و سخت‌تر گذشته. 

فقط در همین یک هفته با خودم چند بار مرور کردم که اگر بودید این طور میشد و اینطور می‌شد. مثلاً اگر بودید دیدار عمومی با دانشجویان را در روز یکشنبه برگزار می‌کردید همان دیداری که اسم ریحانه برایش درآمده بود. یا روز 15 ماه رمضان شب شعر با شاعران را داشتید و 15 اسفند هم مثل هر سال نهالی در حیاط خانه‌تان می‌کاشتید. به قول مجری تلویزیون این کاشت نهال یک فرهنگ سازی‌ای بود که شما بنیانش را گذاشتید. 

اینها نمونه‌هایی بود از روزهای زندگی با شما در این شهر، که حالا بیشتر برایم پر رنگ شده. حالا که به سفر رفته‌اید تا خستگی این همه سال مجاهدت و فداکاری برای ملت ایران را زمین بگذارید باز هم برای ما فرزندان‌تان دعا کنید و سربلندی و عاقبت بخیری را از خداوند برای ما بخواهید. 

 

✍🏻 فاطمه غفاری وفایی 

 

 

توسط فاطمه بانو   , در 11:47:00 ق.ظ نظرات
15ام مرداد 1404

شهید بابایی 

239 کلمات   موضوعات: شهدا, به قلم فاطمه‌بانو , روزنوشت

همیشه یکی از کارهای مورد علاقه‌م این بوده که فیلم و سریال یا کتابی که خیلی دوستش داشتم، دوباره مرورش کنم. با اینکه شاید دیالوگ‌ها رو حفظ باشم اما از این کار خسته نمیشم. و حتی شده با اینکه می‌دونستم آخرش چی میشه، بازهم به پاش اشک ریختم و گریه کردم. مثلاً سریال مختارنامه یا همین سریال شوق پرواز. 

فکر کنم بار چهارم یا پنجمی بود که می‌دیدم. نشد که همه‌ی قسمت‌ها رو دنبال کنم، اما هر روزی که خونه بودم و برق داشتیم، دیدم. باز هم سر شهادت سعید خجسته‌فر و خداحافظی شهید عباس از همسرش بغضی شدم و اشک ریختم. از ته دلم برای ساخت این سریال  خوشحالم. خوشحالم که در نوجوانی با این شهید آشنا شدم.‌ و همیشه فکر می‌کنم اگر آقای شهاب حسینی این نقش خالصانه بازی کرده باشند، چه باقیات صالحات خوبی از خودشون به جا گذاشتند. ایشون با بازی‌شون نقش و نویسنده با پرداختن به زندگی عباس بابایی، نقش و نام و مرام شهید بابایی برای ما دهه هشتادی‌ها زنده کردند.

با خودم فکر می‌کنم چقدر ما به وجود همچین شهدایی برای حفظ این مرز و بوم بدهکاریم…. ما فقط گوشه‌ای از زندگی‌شونو می‌بینیم و شاید فقط زندگی بعضی‌هاشون به تصویر کشیده بشه یا نوشته بشه. ما با خیلی از شهدا آشنایی نداریم. چقدر خوب میشه که نویسنده‌ها و کارگردان‌های مذهبی بیشتر به این موضوعات بپردازن و نقش شهدا بیشتر از قبل برای ایرانیان زنده نگه دارند.

پانوشت: ۱۵ مرداد سالروز شهادت عباس بابایی 

توسط فاطمه بانو   , در 02:40:00 ق.ظ نظرات
1ام تیر 1404

وضعیت سفید 

367 کلمات   موضوعات: به قلم فاطمه‌بانو , روزنوشت

امروز نهمین روز از جنگ را پشت سر گذاشتیم. البته ماه خرداد و آخرین روز فصل بهار. را هم به پایان رساندیم.

ابتدای ماه می‌دانستم، ماه پر استرسی را پشت سر خواهم گذاشت آن هم به‌خاطر امتحانات فشرده‌ای که داشتم. اما هرگز فکر نمی‌کردم جنگ آغاز شود. 

کسی در یک پیام نوشته بود: « نمیدانم چرا همیشه امتحانات ترم با امتحانات الهی همزمان برگزار می‌شود؟ 😅 » 

دقیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم جنگ یک امتحان الهی است.

روزهای اول از هر صدایی می‌پریدم و با استرس شب‌ها سر بر بالین می‌گذاشتم اما به مرور ترسم را کم کردم. خواندن اخبار را کم کردم و گوشی را کنار گذاشتم. 
مدت‌ها بود که منتظر فرصت استراحت می‌گشتم تا به کارهای مورد علاقه‌ام برسم. 

پس فرصت را غنیمت شمردم. زندگی را به روال عادی برگرداندم. این روزها کمی نقاشی و رنگ آمیزی ماندالا می‌کنم و کتاب می‌خوانم و گاها دستی به قلم می‌برم. به تازگی هم رمان تاوان عاشقی را با دوستانم شروع به همخوانی کرده‌ایم. 

در گروه کوثرنت، روایت های دوستانم در شهرهای مختلف را می‌خوانم و از تجربه‌های زیسته‌شان برای این روزها استفاده می‌کنم. 
این روزها هرکس که زنگ می‌زند بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی با خنده می‌گوید: « همچنان سنگر را ترک نکردید؟ »

ما هم قاطعانه می‌گوییم: «نه.»

منظورشان از سنگر، خانه و زندگی‌مان در شهر است. بعضاً اصرار هم می‌کنند که برویم. «اما خب مهمان یک روز دوروز، بیشترش می‌شود سربار. در ثانی برویم که واقعاً سنگر شهر را خالی کنیم؟ 

الحمدلله هنوز وضعیتمان به یاری خدا و به پاس تلاش های نیروهای این مرز و بوم خوب است.» این جوابی است که مادرم به همه آن‌ها می‌گوید.
از دو روز قبل هم طی تصمیمی خانوادگی به این فکر افتادیم که سنگر مسجد را هم حفظ کنیم و نگذاریم این حوادث اخیر روی رفتمان به نماز تاثیر بگذارد. شاید تنها کاری که در این دوره از دست من بر می‌آید همین باشد. 
خلاصه که برای جاری بودن زندگی همه کار می‌کنیم و روحیه‌ی خودمان را حفظ می‌کنیم. و از خداوند می‌خواهیم که:

وَ وَفِّقْنِي لِقَبُولِ مَا قَضَيْتَ لِي 

( خدایا ) مرا به پذیرفتن هر سود و زیانی که برایم مقرر کرده‌ای موفّق دار! ¹
¹: فرازی از صحیفه سجادیه 
✍🏻 فاطمه غفاری وفایی
پانوشت: این متن در ۳۱ خرداد ۱۴۰۴ نوشته شده.

#روایت_جنگ #حال_ماخوب_است

توسط فاطمه بانو   , در 03:17:00 ب.ظ نظرات
27ام خرداد 1404

روز پنجم 

330 کلمات   موضوعات: به قلم فاطمه‌بانو , روزنوشت

امروز روز پنجم جنگ است. هنوز صداهای عجیب و غریب از نقاط دور و نزدیک شهر، به گوش می‌رسد. صداهایی که هنوز به آنها عادت نکرده‌ایم. زیرنویس شبکه‌ی خبر، اخبار جنگ، به‌ خصوص افتخارات نیروی مسلح مقتدرمان را با رنگ قرمز می‌نویسد.

سر و گوش‌مان را که می‌چرخانیم، حوادث و اخبار مختلف است که به صورت‌مان می‌خورد. مخ‌مان از دست بعضی تحلیل‌های افراد سوت می‌کشد.آخر این روزها همه تحلیل‌گر مسائل سیاسی شده‌اند!

چند روزی است بیرون نرفته‌ام و امتحانات لغو شده. حس و حالی شبیه زمان کرونا دارم. برای منی که بیشتر روزش را بیرون می‌گذراند و گوشی همدمش بود، این روزها زجرآور شده. کم‌کم بار روانی جنگ دارد روی اعصابم آثارش را می‌گذارد. 

دیروز که نت نداشتیم، تلویزیون هم چیزی جز حوادث جنگ پخش نمی‌کرد. درست است که باید مقاوم بود و امید داشت، اما خوب بود گاهی هم حرفی از غیر جنگ پخش میشد. 

دیشب هم بعد حادثه زدن صدا و سیما، تمام شبکه های تلویزیونی، یک خبر را به یک شکل پخش می‌کرد. این وسط، تلویزیون را از این شبکه به آن شبکه چرخاندن ، شبکه نمایش با پخش فیلم، کمی ما را از فضای حال دور کرد. هرچند که صداهایی از دور به گوش می‌رسید.

من معتقدم اگر به روحیه‌ی خودمان نرسیم نمی‌توانیم ادامه دهیم. البته که معلوم نیست تا چه زمانی قرار است این وضعیت ادامه داشته باشد. 

جالب است که تا زمانی که بحث حمله اسرائیل به ما نبود، هیچ کس از وجود امنیت و آسایشی که داشتیم حرفی نمی‌زند. اما الان همه مردم در به در دنبال امنیت هستن و بعضاً از تهران رفته‌اند. صف نانوایی هم نگویم بهتر است. 

آخر چرا؟ چرا داریم دستی دستی فضای جامعه را طوری جلوه می‌دهیم که دشمن شاد شویم؟ الحمدلله که پاسخ حملات اسرائیل را به خوبی داده‌ایم و توانسته‌ایم حالشان را جا بیاوریم. کاش کمی بعضی از مردم با آگاهی رفتار می‌کردند.

بزرگان ما راست گفته اند که دو نعمت امنیت و سلامت ، پنهان هستند و تا از دستشان ندهیم قدرشان‌ را نمی‌دانیم. 


✍🏻 فاطمه غفاری وفایی 

توسط فاطمه بانو   , در 07:59:00 ب.ظ نظرات

1 3 4