موضوع: "معرفی کتاب "

صفحات: 1 3 4

30ام اردیبهشت 1405

آبنبات لیمویی

بالاخره امروز تمومش کردم.   بخاطر مشغله‌ای که دارم و طول روز نمی‌رسم کتاب بخونم، در برنامه طاقچه دنبال کتاب صوتی می‌گشتم. در بین فهرست کتاب‌های بی‌نهایت چشمم به «آبنبات لیمویی» افتاد. چند وقتی بود که دلم می‌خواست آخرین جلد آبنبات‌ها را خریداری کنم؛ اما خب نمی‌شد.  فوری انتخابش کردم تا در طول سفر گوش کنم. بخاطر نبود نت در مسیر نشد که کتاب را گوش کنم. بعد از آن هم شب‌ها از فرط خستگی حوصله کتاب گوش دادن نداشتم. منتظر فرصت می‌گشتم. هفته‌ی گذشته طاقچه پیام داد که این کتاب از بی‌نهایت برداشته شده ولی چون شما در حال مطالعه بودید، یک هفته فرصت دارید تا رایگان کتاب گوش کنید. خوشحال شدم. هر طور بود شب‌ها خودم را بیدار نگه می‌داشتم. کل کتاب ۱۳ ساعت بود. امروز عصر تمامش کردم. خوبی کتاب صوتی این است که به شخصیت‌های کتاب جان می‌دهد. من چهار جلد قبلی آبنبات‌ها را خریدم و خواندم. اما این آخری طور دیگری برایم جذاب شد. شخصیت محسن با صدای آقای میرطاهر مظلومی، در ذهنم نقش بست. به خصوص که با لهجه بجنوردی خوانده می‌شد.  البته من همه‌ی کتاب را با سرعت 1/5X شنیدم ولی باز هم براق شیرین بود. بخصوص فصل آخر کتاب. از کتاب طنز تبدیل شد به کتاب عاشقانه.  و این طوری بود که ماه اردیبهشت با کتاب آبنبات لیمویی به پایان رسوندم.

پ.ن: کتاب آبنبات لیمویی _ نویسنده: مهرداد صدقی _ انتشارات سوره مهر 

 

توسط فاطمه بانو   , در 10:01:00 ب.ظ نظرات
14ام آبان 1404

بانوی آبی‌ها

343 کلمات   موضوعات: به قلم فاطمه‌بانو , معرفی کتاب

#معرفی_کتاب📚

چند روز گذشته سری به برنامه طاقچه‌ام زدم. هروقت احساس می‌کنم کتاب‌خوانی خونم کم شده کلافه می‌شوم. انگار که چیزی گم کرده باشم. این حس را فقط کتاب‌خوان‌ها درک می‌کنند. گرچه کتاب الکترونیکی جای کتاب کاغذی را نمی‌گیرد اما همیشه گفته‌اند «کاچی بِه از هیچی!»

در طاقچه گشتی زدم. باتوجه به مشغله‌ها و ضیق وقتم در روز، دربین کتاب‌های صوتی جستجو را آغاز کردم. دنبال کتابی با موضوع جدید می‌گشتم که چشمم به کتاب « بانوی آبی‌ها» افتاد. زیر عنوان نوشته شده بود « زندگینامه داستانی خلبان شهلا ده‌بزرگی». 

اولش دلم نمی‌خواست سراغش بروم اما ته وجودم کنجکاوی‌ام قلقلکم می‌داد تا سر از زندگی «اولین خلبان زن ایرانی» در بیاورم‌. 

شب بود. هدفون صورتی را به بلوتوث گوشی‌ام وصل کردم و به اولین قسمت کتاب با صدای «ماهتینار احمدی» گوش سپردم. خوانش کتاب به گونه‌ای بود که همان شب اول هفت قسمت را یک‌جا شنیدم. 

کتاب با اینکه زندگی‌نامه طور نوشته شده اما قلم خانم تجار به گونه‌ای شیرین و روان آن را روایت کرده که در دلت می‌نشیند.‌ 

من بیشتر از همه از حجب و حیا این بانو در قبل و بعد انقلاب، عزت‌نفس خانم ده‌بزرگی و شجاعت و سرسخت بودن برای رسیدن به هدف‌شان یعنی پرواز، لذت بردم. 

ولی توقع داشتم خانم نویسنده کمی بیشتر از این بانو بنویسد.‌ این بانو می‌تواند الگویی برای دختران نوجوان ما باشد که این روزها چشم دوخته‌اند به زنان غرب‌زده. کتاب کم حجمی است که هم چاپی و هم الکترونیکی‌اش موجود است. فقط تنها چیزی که می‌توانم بگویم کتاب کم داشت، عکس این بانو بود.

✍🏻 فاطمه غفاری وفایی

#یک_قاچ_کتاب 🍉

سال آخر جنگ بود. ۱۰ سال خدمت شهلا ده‌بزرگی تمام شده بود. می‌توانست بیرون بیاید اما در دوره معلمی به او پست ستاد مدیریت عملیات خلبانی هم داده بودند. نه؛ دلش نمی‌آمد آنجا را رها کند.

در همه این سال‌ها با عشق خدمت کرده بود؛ در همه سال‌های جنگ. حتی وقتی برادرش شهید شد و یا برادر رضاعی‌اش مجروح شد و یا برادر دیگرش که زخم برداشت و یا وقتی که درمحل خدمت وضعیت قرمز می‌شد و بعضی مردان فرار می‌کردند، او می‌ایستاد. انجام وظیفه می‌کرد؛ بی‌آنکه وحشت کند.

توسط فاطمه بانو   , در 03:38:00 ب.ظ نظرات
3ام مهر 1404

روزهای بی‌آینه

205 کلمات   موضوعات: شهدا, معرفی کتاب

به مناسبت هفته دفاع مقدس تصمیم گرفتم کتاب روزهای ‌بی‌آینه را بخوانم. اولش فکر نمی‌کردم این‌قدر محو کتاب بشوم. شب اول چهار فصل را یک نفس خواندم و سه روز بیشتر نتوانستم تحمل کنم و خیلی زود تمامش کردم.

کتاب از زبان همسر آزاده‌ی شهید حسین لشگری است و به طور مستند نوشته شده. حکایت می‌کند از 18 سال صبر؛ 18 سال انتظار و چشم‌به‌راهی. مردی که وقتی رفت، همسرش 18 ساله بود و فرزندش چند ماهه. اولین اسیر از ایران و آخرین اسیری که بعد از 6410 روز اسارت، با افتخار به خاک ایران برگشت. بزرگ مردی که رهبر معظم انقلاب حضرت آیت‌الله‌خامنه‌ای او را «سیدالاسرا» نامیده.

تحمل این دوری با تمام مشکلات و سختی‌ها و رنج‌ها برای هردو نفر آسان نبوده و بالاخص که، هردو شخصیت‌هایشان، به گونه‌ای متفاوت شکل گرفته. به‌طوری‌که وقتی بعد سال‌ها روبه‌روی هم قرار می‌گیرن، سعی می‌کنند در کنار تمام تفاوت‌ها باهم زندگی تازه‌ای را آغاز کنند. 

کتاب کم‌حجمی است و زبان نوشته، روان و ساده. و از نظر من این کتاب یکی از متفاوت‌ترین کتاب‌هایی بود که از زندگینامه شهدا و ایثارگران نوشته شده. 

پ.ن: کتاب 6410 روز اسارت، کتاب دیگری است که از خاطرات و دست نوشته‌های خود شهید گردآوری شده و به چاپ رسیده است. 

 ✍🏻 فاطمه غفاری وفایی

‌_____._____._____._____._____ 

‌#یک_قاچ_کتاب🍉

توسط فاطمه بانو   , در 02:14:00 ب.ظ نظرات
6ام شهریور 1404

درگاه این خانه بوسیدنی است

‌ تعریف کتاب را چندسال قبل شنیده بودم. روزی که مصاحبه‌ی مادر شهید و لبخند زیبایی که حین صحبت از عزیزانش به صورت داشت را دیدم، کتاب به فهرست خواندنی‌هایم اضافه شد. درست است که کتاب صوتی، هیچ وقت جای کتاب کاغذی را نمی‌گیرد اما این‌بار خوشحالم که این کتاب را با صدای گرم خانم اعظم کیانی شنیدم.  ‌

این کتاب با روایت‌گری خانم فروغ مُنهی، مادر شهیدان داوود _ رسول_ علی‌رضا خالقی‌پور به رشته تحریر درآمده. شیرزنی توصیف‌نشدنی که در صفحات این کتاب، فقط گوشه‌هایی از صبر زینب‌گونه‌اش به تصویر کشیده شده است. 

‌ کتاب روان و شیوا با جملات تاثیرگذار و احساسی. خیلی از قسمت‌های کتاب، از اندوهی که این مادر در دل داشته، از اضطراب و استرس‌هایی که برای جگرگوشه‌هایش تحمل کرده، از غم و تنهایی که به دوش کشیده، بغض کردم و اشک ریختم و غبطه خوردم به این شخصیت صبور و شجاع.  ‌ کتاب پانزده فصل داشت و شاید در یک روز می‌توانستم آن را تمام کنم. اما ترجیح دادم جرعه‌جرعه بخوانم.

همه‌ی کتاب برایم زیبا و خواندنی بود بیشتر آن قسمت که در مزار شهید رسول خالقی پور، از پسرشان می‌خواهند که بتوانند همیشه لبخند بر لب داشته باشند و بتوانند غم‌ها را در دل نگه دارند تا دشمن شاد نشوند. 

‌ وجود همچین مادرانی باعث سربلندی زنان و الگویی برای آیندگان است. چراکه با صبر و ایثار این افراد بوده که شیرمردانی بزرگ شده‌اند و پا به میدان گذاشته‌اند تا این آب و خاک حفظ شود و تا ابد ایران حسین پیروز بماند. ‌

 

توسط فاطمه بانو   , در 08:27:00 ب.ظ نظرات
22ام تیر 1404

تقدیم به او که دوستش دارم

404 کلمات   موضوعات: به قلم فاطمه‌بانو , معرفی کتاب

نمی‌دانستم دقیق چه زمانی این کتاب صوتی را جزو نشان شده‌های طاقچه‌ام گذاشته بودم اما دچ هفته پیش بود که دوباره به چشمم آمد. ابتدا عنوانش جذبم کرد.یادم هست که شب‌های تابستان دوره نوجوانی، هندزفری‌هایم را به گوش می‌زدم و در دل تاریکی، گوش می‌سپردم به شنیدن نمایشنامه‌ها و کتابهای صوتی رادیو نمایش. 

بعد مدتها دوباره با شنیدن این کتاب خاطراتم تازه شد.داستان با این که از زاویه‌ی دید یک پیرمرد در محله قدیمی تهران می‌گذشت اما نویسنده توانسته بود فضا سازی خوبی انجام بدهد. طوری جملات کنار هم چیده بود که می‌توانستی پیرمرد و فضای عتیقه فروشی و زمرّد را تصور کنی.

پیرمردی تنها که آرزوی نویسنده شدن داشته و حالا در این سن برای هر عابر و مشتری که وارد مغازه می‌شود داستانی در ذهن می‌سازد. و معتقد است داستانی که می‌نویسد باید تقدیم شود به او که دوستش می‌دارد!

برای من که دلنشین بود. امیدوارم شما هم اگر گوش کردید لذت ببرید.


📚 تقدیم به او که دوستش می‌دارم | سمانه گلک



  #یک_قاچ_کتاب🍉

روز برای من که همیشه دنبال بهانه هستم تا برای خودم داستان‌سازی کنم، با سر زدن خورشید شروع نمی‌شود؛ بلکه دقیقا از جایی شروع می‌شود که یک داستان تازه پیدا کنم.

تکرار این که هر روز آفتاب طلوع کند و من چشم بچرخانم در خانه‌ای که جز خودم کسی در آن نیست و آماده شوم و به مغازه بیایم، اتفاق تازه‌ای نیست. روز، با اتفاق تازه شروع می‌شود. مثلا برای من با آمدن یک مشتری به مغازه‌ام، حتی اگر فروشی نداشته باشم.

چشمم به در مغازه بود تا روزم را با آمدن مشتری شروع کنم ولی فقط عابرینی را که از جلوی مغازه‌ام رد می‌شدند را می‌دیدم. گفتم اگر پنج دقیقه دیگر کسی نیامد بروم صندلی لهستانی‌ام را بردارم و به تماشای عابرین بنشینم، شاید این وسط با دیدن کسی، داستانی در ذهنم شکل گرفت و روز آغاز شد.

در کش و قوس رفتن و نرفتن به بیرون مغازه بودم که بهانه‌ی شروع روزم جور شد. زوجی وارد مغازه‌ام شدند. خوش ‌پوش و مرتب. به آن‌ها نمی‌آمد تازه عروس و داماد باشند. اما بهشان هم نمی‌آمد سن و سالی داشته باشد. خزهای دور پالتوی خانم طوری بود که انگار همین چند دقیقه پیش از یک مهمانی اعیانی بیرون آمده یا در مسیر رفتن به یک مهمانی اعیانی است. مرد هم کت و شلوار پوشیده بود و یک پالتوی مشکی هم به تن داشت. هر دو آنقدر خوش ‌پوش بودند که می‌توانستم داستان را با یک مهمانی در ذهنم بسازم.

توسط فاطمه بانو   , در 03:16:00 ب.ظ نظرات

1 3 4