صفحات: 1 2 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 24 >>
15ام تیر 1405بعضی از مداحیها حرف دل هستند. از دل برآمده و بر دل مینشینند. مثل همین تیکه از مداحی آقای رسولی که با سوز و اشک خوندند:
« ما اومدیم دیدن ِ تو، این آخریشه هیچکی حریف ِ گریهی مردم نمیشه
عمود خیمه حرم حلالمون کن یعنی میخوای بری دیگه برا همیشه؟ »
بلاخره روز تشییع پیکر رهبر شهید فرا رسید. باورش برایم سخت است! مصرع آخر برای خودم دوباره تکرار میکنم « یعنی میخوای بری دیگه برا همیشه؟»
از صبح منتظر بودم تا به خیابان انقلاب برسند تا خود را به آنجا برسانم. خیلیها از صبح خیلی زود در خیابانها حاضر شده بودند. مراسم از 6 صبح در خیابان دماوند آغاز میشد. قرار بود به میدان امام حسین (ع) و میدان انقلاب بیاید و به سمت آزادی برود. اما مسیر تشییع بخاطر ازدحام جمعیت عزادار تغییر پیدا کرد. یک راست از خیابان دماوند به خیابان آزادی، ماشین حمل شهدا حرکت کرد. مردم از تمام خیابانها به سمت آزادی حرکت کردند. به سمت تئاتر شهر حرکت کردیم. مترو را به دلیل شلوغی بسته بودند. در راه عدهای برمیگشتند و عدهای میرفتند تا به سیل جمعیت عزادار و تشییعکننده بپیوندند. همه پرچم قرمز یا لثارات الحسین و یا پرچم کشور بهدست، کودک، جوان، پیر ، زن و مرد همه در مسیر حرکت میکردند. آب بود که بسته بسته بین مردم پخش میشد. کودکان آب بر صورت میزدند تا التهاب و سرخی صورتهایشان کم شود.
هر چه به مسیر اصلی نزدیکتر میشدیم، جمعیت بیشتر و راه برای عبور تنگتر میشد. آفتاب بر روی سر تمام مردم پهن و ماشین آتش نشانی آب را افشانه میکرد تا کمی از حرارت گرما را بگیرد. گوشه چهار راه ولیعصر (عج) روبروی پارک دانشجو، در ایستگاهی، مردم ایستاده بودند. با اینکه میدانستند مسیر تشییع تغییر کرده و از آنجا نمیگذرد، خیابان را ترک نکرده بودند. خیلیهایشان مسافر شهر غریب بودند. ایستاده بودند به عزاداری. روضه خوان میخواند و سینه میزدند. کمی ایستادیم و همراه دسته مردم عزاداری کردیم. اندک افراد بودند که علم خونخواهی در دست نداشتند. انتخاب پرچم قرمز به نشانه خونخواهی رهبر شهید بهترین کاری بود که میشد انجام داد تا این خونخواهی در جهان از طریق تصاویر و فیلمهایی که مخابره میشود ، انعکاس پیدا کند.با اینکه خیلی دلم میخواست مانند سایر شهدا که به معراج الشهدا میآوردند، جلو برویم و از نزدیک وداع کنیم و چند قدم همراه پیکر شهید راه برویم اما به علت گرما و ناتوانی جسمم فقط توانستیم کمی بین جمعیت باشیم و از همان مسیر آمده ، برگردیم. موقع برگشت این عکس را ثبت کردم و زیرش نوشتم: بدرود ایرانیترین رهبر، خداحافظ!
1405/4/15
✍🏻 فاطمه غفاری وفایی
بالاخره امروز تمومش کردم. بخاطر مشغلهای که دارم و طول روز نمیرسم کتاب بخونم، در برنامه طاقچه دنبال کتاب صوتی میگشتم. در بین فهرست کتابهای بینهایت چشمم به «آبنبات لیمویی» افتاد. چند وقتی بود که دلم میخواست آخرین جلد آبنباتها را خریداری کنم؛ اما خب نمیشد. فوری انتخابش کردم تا در طول سفر گوش کنم. بخاطر نبود نت در مسیر نشد که کتاب را گوش کنم. بعد از آن هم شبها از فرط خستگی حوصله کتاب گوش دادن نداشتم. منتظر فرصت میگشتم. هفتهی گذشته طاقچه پیام داد که این کتاب از بینهایت برداشته شده ولی چون شما در حال مطالعه بودید، یک هفته فرصت دارید تا رایگان کتاب گوش کنید. خوشحال شدم. هر طور بود شبها خودم را بیدار نگه میداشتم. کل کتاب ۱۳ ساعت بود. امروز عصر تمامش کردم. خوبی کتاب صوتی این است که به شخصیتهای کتاب جان میدهد. من چهار جلد قبلی آبنباتها را خریدم و خواندم. اما این آخری طور دیگری برایم جذاب شد. شخصیت محسن با صدای آقای میرطاهر مظلومی، در ذهنم نقش بست. به خصوص که با لهجه بجنوردی خوانده میشد. البته من همهی کتاب را با سرعت 1/5X شنیدم ولی باز هم براق شیرین بود. بخصوص فصل آخر کتاب. از کتاب طنز تبدیل شد به کتاب عاشقانه. و این طوری بود که ماه اردیبهشت با کتاب آبنبات لیمویی به پایان رسوندم.
پ.ن: کتاب آبنبات لیمویی _ نویسنده: مهرداد صدقی _ انتشارات سوره مهر

معلم فداکار
دوماه میگذرد. شصت روز است که مردم در خیابانها شبها را به صبح میگذرانند. در تمام این روزها هربار با دیدن عکسها و فیلمهای تجمعات مردم یک فکر در ذهنم تکرار میشود: « شما با ما چه کردید آقا؟ با ذهن و دلهای ما چه کردید که مردم بعد از شما خیابان نشین شدند و برای خونخواهیات شعارها سر دادند!»
روزهای گذشته صحنههایی از این مردم در کشور دیدم که اگر از قبل اطلاع پیدا میکردم، هرگز باور نمیکردم. مردم خیلی خوب درسهایی که سیدعلی در این سی و خوردهای سال داده بود را از بَر کرده و در دلها نهادینه کرده بودند. درس وطندوستی، مقاومت، زیر بیرق ظلم نرفتن و پای کار کشور ماندن حتی با جانفدا شدن.
الحق که معلم صبوری بود. قله را میدید و از سختیهای راه ترسی نداشت. آموزههایش را سر صبر به جانها تزریق کرد و «بعثت مردم» را پیشبینی کرده بود؛ چون همه را دوست داشت. به آیندهی کشور که توسط جوانان ساخته میشد، امیدوار بود. و بیشترین تأکیدش به نسل جوان بود. یک روشنفکر به تمام معنا.
حالا معلم رفته و شاگردان راه او را در پیش گرفتهاند. مطمئنا دعای معلم بدرقهی راه شاگردان خواهد بود
✍🏻فاطمه غفاری وفایی
#استاد_کشوردوست #مرقومات_جنگی
این روزها خیلی سعی کردم قوی باشم. دوست دارم آدم صبور و مقاومی نشان دهم. اما خیلی هم موفق نبودم. یعنی هی شل کن سفت کن در میاورم یک روز امیدوارم و یک روز درب و داغان و زیر فشار فکر و خیال ذهنم له میشوم. مدام به خودم تلنگر میزنم که فکر اتفاقات نیفتاده و آینده نکنم اما بیکاری مراسوق میدهد سمت این افکار.
نزدیک است سومین کتابم را در این ایام جنگ تمام کنم. اولی را در اسفند ماه تمام کردم. کتاب کم حجمی بود بنام « آن مرد با باران میآید» از بیکاری پناه بردهام به کتابخوانی. یعنی علاوه بر بیکاری ، اینکه حوصلهی هیچ کاری ندارم اما اما همهاش بیحوصله و کلافهام را باید اضافه کنم. تناقض عجیبی شده برای خودش.
کتاب اول در موضوع انقلاب و روزهای پرشور و هیجان 22 بهمن 57 بود. اما کتاب دوم و سوم ، یک رمان بلند دوجلدی بود. روایت زندگی یک همسر مدافع حرم که بعد از شهادت همسرش باید با بالا و پایین زندگی دست و پنجه نرم میکرد. البته از عاشقانه بودن کتاب نمیشد صرف نظر کرد. با این که الکترونیکی بود اما لذت بردم و قسمت های مختلف کتاب را هایلایت کردم. شاید چون از دل برآمده بود ، بر دلم نشست.
خیلی دوست دارم مثل شخصیت دیما، روحیه قوی در این روزها میداشتم. ولی متأسفانه هی شل میشوم و هی به خودم نهیب میزنم که این هم میگذرد.
کل طاقچه را زیر و رو کرده بودم و با وسواس زیاد رسیده بودم به این دو جلد. کلی کتاب نشان شده هم هست که باید بخوانم. سرعتم در خواندن کند شده بخاطر فاصلهام از دنیای کتابها اما همین هم برایم خوب است تا این روزها را بگذرانم. تا کمتر به افکار منفی بها دهم و زیر نشخوار ذهنیام له شوم.
دلم میخواهد دوباره برگردم به روزهای قبل جنگ و دغدغههایی که داشتم. به روزهایی که این همه شهید نداده بودیم…
پانوشت:
نام کتابها (دیما _ هنوز میبینی مرا؟ نوشته اسماء غفاری _ آن مرد با باران میآید نوشته وجیهه سامانی)
#مرقومات_جنگ_تحمیلی_سوم
1405/01/01 ه.ش
مصادف با اول شوال 1447 ه.ق
لحظه تحویل سال: 18:15:۵۹ روز جمعه بیست و نهم اسفند
سفره هفت سین حماسی ما در روزگاری که آمریکا و اسرائیل به ما جنگ تحمیلی کردند و رهبر و هموطنان و سرداران ما رو به شهادت رسوندن. شاید باید بگم غمگین ترین لحظه تحویل داشتم تا به این سنی که دارم. اما مطمئنم همه سر این سفره یه چیزی از خدا خواستن: ظهور حضرت حجت و نابودی ریشه کفر و ظلم _ آمریکا و اسرائیل .
سفرههای امسال مزین شد به پرچم ایران و عکس رهبر شهیدمون. انگار با رفتن ایشون جایگاهشون برامون پررنگتر شده. جالبه که سال جدید با صدای بارون و پدافندها تحویل گرفتیم. امیدمون اینه که انشاءالله به زودی جشن پیروزی کشورمون بگیریم.
