صفحات: << 1 2 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 24 >>
27ام اسفند 1404از بچگی عاشق ماه اسفند بودم. هم بخاطر هوای خوب بهاری که جریان میگرفت هم بخاطر تکاپویی که برای سال نو وجود داشت هم بخاطر روز تولدم که در انتهای ماه وجود داشت. اما امسال متفاوت ترین اسفند عمرم تجربه کردم. این اولین اسفندی که دلم میخواد زود بگذره. اینقدری که توی اسفند 404 غم دیدیم و اتفاقات تلخ افتاده که تا سالها میشه ازش کتاب نوشت و فیلم ساخت. همانطور که از هشت سال دفاع مقدس هنوز که هنوز فیلم میسازنن و حرف برای گفتن دارند.
این فیلم کوتاه یک دقیقهای فقط از بخشی غمهای ما تو این اسفند حکایت میکنه اینقدری که اتفاقات رو دور تند میافته آدم تا میاد برای ازدست دادن شهید قبلی عزاداری کنه یه اتفاق بعدی میافته و غم روی غم میاد . کاش میشد برگشت به تاریخ 1403/01/15. همین تاریخ داخل فیلم. زمانی هنوز جنگ نبود و آدمای خوب خدا کنارمون بودن.
سال 404 برگ های پایانیش داره ورق میخوره و کمکم به لحظه تحویل سال 405 نزدیک میشیم. امیدوارم سال جدید با خبر پیروزی جبهه حق علیه باطل و نابودی آمریکا و اسرائیل آغاز کنیم.
شهید امت
حس و حالی که این روزها دارم درست مثل ان کسی میماند که سالها با کسی زندگی کرده است. هر روز جلو چشمانش بوده و اورا از نظر گذرانده. و این بودن برایش عادت شده و متوجه تغییراتش نشده. این که کی این همه مو سفید کرده؟ چقدر غصه و خون دل خورده؟ چقدر صبوری کرده بر حرفهایی که پشت سرش بوده.
این شخص فقط میدانسته که کسی هست. فکر میکرده همیشه خواهد بود. و کارهایش را عادی میپنداشته. حالا که یک هفته از سفرش گذشته میفهمد که چه کسی را کنارش داشته و چه کارها برایش انجام داده. حتی میفهمد که از 365 روز سال بیشترش را برایش خاطرهسازی کرده و آن کارها با وجود او معنا پیدا میکرده. سخنرانیهای لحظه سال تحویل، انتخاب شعارهای مختلف هرسال، نماز عید فطر و نماز جمعهی نصر، نماز با دختران تازه به تکلیف رسیده ، حضور هرساله در نمایشگاه کتاب و مشتاق کتابخوانی و…
و حالا که بار سفر بسته و رفته، قدرش را بیشتر از هر وقت فهمیده و غصه میخورد از نبودش.
این بخشی از احوال این روزهایم بود. درست یک هفته میشود که دیگر بینمان نیستی و هنوز باورم نمیشود. روزهای این یک هفته برای من از همهی هفتهها طولانیتر و سختتر گذشته.
فقط در همین یک هفته با خودم چند بار مرور کردم که اگر بودید این طور میشد و اینطور میشد. مثلاً اگر بودید دیدار عمومی با دانشجویان را در روز یکشنبه برگزار میکردید همان دیداری که اسم ریحانه برایش درآمده بود. یا روز 15 ماه رمضان شب شعر با شاعران را داشتید و 15 اسفند هم مثل هر سال نهالی در حیاط خانهتان میکاشتید. به قول مجری تلویزیون این کاشت نهال یک فرهنگ سازیای بود که شما بنیانش را گذاشتید.
اینها نمونههایی بود از روزهای زندگی با شما در این شهر، که حالا بیشتر برایم پر رنگ شده. حالا که به سفر رفتهاید تا خستگی این همه سال مجاهدت و فداکاری برای ملت ایران را زمین بگذارید باز هم برای ما فرزندانتان دعا کنید و سربلندی و عاقبت بخیری را از خداوند برای ما بخواهید.
✍🏻 فاطمه غفاری وفایی
ابتدا از تلویزیون تماشا میکردیم. منتظر بودیم به سمت معراج الشهدا که حرکت کردند، آماده شویم و بیرون برویم. در این روزها تمام اخبار را بیشتر از تلویزیون دنبال میکنیم. در خیابان مردمان زیادی بودند که مثل ما در انتظار به سر میبردند. کودک، پیر، جوان. غوغایی بود. ایستگاههای صلواتی پذیرای مردمی بودند که برای اجتماع امدهاند. در یکی از ایستگاهها پرچم ایران اهدا میکردند. در میان مردم، پیرمردی پرچم به دست توجهم را به خود جلب کرده بود. در آن باد سردی که پرچمها را در هوا میلغزاند، ایستاده بود و دستی که پرچم داشت را بالا گرفته. یک فرد معمولی بود. شاید در دل معترض به گرانی، شاید هم با حقوق کم و شایدهای زیادی به ذهنم آن لحظه آمد اما از اینکه پشت کشورش بود خوشم آمد. موتوری های زیادی از جلویمان رد میشدند و بابت ترافیک و راه بندان خیابان، به ما تیکه میانداختند. ساندیس خور لقبی بود که گرفتیم. نمیدانم چرا بعضی نمیخواهند خودشان را از خواب بیدار کنند و ببینند که در چه زمانی هستیم و چه اتفاقی افتاده. فقط نزدیک به صد شهید را امروز تشییع کردند. جوانان زیادی هم آمده بودند برای این تشییع. تشییع باشکوهی بود. خداوند به دل عزیزان و خانواده هایشان صبر دهد. روزهای پرالتهابی را پشت سر میگذاریم. این تصاویر را ثبت کردم تا یادم نرود این روز را. روزی که مردم برای حفظ وطنشان به پا خواستند، قیام کردند. و نشان دادند هنوز پای مملکتشان ایستادهاند.
📌 به وقت چهارشنبه 24 دیماه 1404
#معرفی_کتاب📚
چند روز گذشته سری به برنامه طاقچهام زدم. هروقت احساس میکنم کتابخوانی خونم کم شده کلافه میشوم. انگار که چیزی گم کرده باشم. این حس را فقط کتابخوانها درک میکنند. گرچه کتاب الکترونیکی جای کتاب کاغذی را نمیگیرد اما همیشه گفتهاند «کاچی بِه از هیچی!»
در طاقچه گشتی زدم. باتوجه به مشغلهها و ضیق وقتم در روز، دربین کتابهای صوتی جستجو را آغاز کردم. دنبال کتابی با موضوع جدید میگشتم که چشمم به کتاب « بانوی آبیها» افتاد. زیر عنوان نوشته شده بود « زندگینامه داستانی خلبان شهلا دهبزرگی».
اولش دلم نمیخواست سراغش بروم اما ته وجودم کنجکاویام قلقلکم میداد تا سر از زندگی «اولین خلبان زن ایرانی» در بیاورم.
شب بود. هدفون صورتی را به بلوتوث گوشیام وصل کردم و به اولین قسمت کتاب با صدای «ماهتینار احمدی» گوش سپردم. خوانش کتاب به گونهای بود که همان شب اول هفت قسمت را یکجا شنیدم.
کتاب با اینکه زندگینامه طور نوشته شده اما قلم خانم تجار به گونهای شیرین و روان آن را روایت کرده که در دلت مینشیند.
من بیشتر از همه از حجب و حیا این بانو در قبل و بعد انقلاب، عزتنفس خانم دهبزرگی و شجاعت و سرسخت بودن برای رسیدن به هدفشان یعنی پرواز، لذت بردم.
ولی توقع داشتم خانم نویسنده کمی بیشتر از این بانو بنویسد. این بانو میتواند الگویی برای دختران نوجوان ما باشد که این روزها چشم دوختهاند به زنان غربزده. کتاب کم حجمی است که هم چاپی و هم الکترونیکیاش موجود است. فقط تنها چیزی که میتوانم بگویم کتاب کم داشت، عکس این بانو بود.
✍🏻 فاطمه غفاری وفایی
#یک_قاچ_کتاب 🍉
سال آخر جنگ بود. ۱۰ سال خدمت شهلا دهبزرگی تمام شده بود. میتوانست بیرون بیاید اما در دوره معلمی به او پست ستاد مدیریت عملیات خلبانی هم داده بودند. نه؛ دلش نمیآمد آنجا را رها کند.
در همه این سالها با عشق خدمت کرده بود؛ در همه سالهای جنگ. حتی وقتی برادرش شهید شد و یا برادر رضاعیاش مجروح شد و یا برادر دیگرش که زخم برداشت و یا وقتی که درمحل خدمت وضعیت قرمز میشد و بعضی مردان فرار میکردند، او میایستاد. انجام وظیفه میکرد؛ بیآنکه وحشت کند.
#داستان
#قسمت_دوم
با صدای مادرم، از اتاق بیرون آمدم و از پلهها پایین رفتم. در آینهی قدی راهپله نگاهم به خودم افتاد. یک بلوز سفید آستین بلند پوشیده بودم که سرشانه هایش پوفی و از آرنج تا مچ تنگ بود، با دامن چهارخانه سورمهای و جوراب شلواری سفید. پارچهی دامن را مادربزرگ از مشهد آورده بود.
۱۶ ساله بودم و در اوج جوانی و زیبایی. ابروهای پیوندی باریک و چشمان مشکیام را از مادرم به ارث برده بودم. موهای خرمایی بافته شدهام تا کمرم میرسید. دخترهای هم سن من آن زمان همگی سر زندگیشان بودند و حتی گاهی یک بچه هم داشتند اما من اصلاً دلم رضایت نمیداد تا درس را رها کنم و زندگی جدیدی را تشکیل بدهم. پدر هم دوست نداشت تک دخترش را از خودش دور کند.
بار دیگر صدای مادر بلند شد: «لیلا! پس چرا نمیای پایین؟»
با اکراه باقی پلهها را طی کردم. طلا خانم آمده بود تا کمک حال مادر باشد. رویهی مبلها برداشته شده و اتاق پذیرایی برق میزد. روی میز با انواع میوه تزیین شده بود. روی اولین مبل نشستم. دست زیر چانه زدم و به رفت و آمد مادر و طلاخانم نگاه کردم. مادر با اصرار زیاد توانسته بود پدر را راضی کند تا اعظم خانم برای خواستگاری از من بیاید.
مادر نگاه معناداری کرد و گفت: « بد نگذره بهتون لیلا خانم؟ »
« مامان شما که میدونید من نخواستم اونا بیان، پس لطفاً از من نخواید مثل دخترای دیگه باشم!»
مادر ابرویی بالا انداخت و گفت:
« باز بابات بهت خندیده بیپروا شدی دختر؟ دختر دم بخت تو هرخونهای باشه براش خواستگار میاد. خوش ندارم حالا که یه پسر خوب و پولدار خاطرخواهت شده دست رد بهش بزنی. اول و آخر تو باید ازدواج کنی پس چه بهتر که با یه خانواده سرشناس و خود وصلت کنیم. فهمیدی چی گفتم؟»
«بله» کشداری گفتم و از جایم بلند شدم و بیرون رفتم.
اعظم خانم، مرا در دستهی تعزیهی ماه محرم دیده و خوشش آمده بود. همانجا هم اولین صحبتهت را با مادر کرده بود. چند ماهی بود که پیغام میفرستاد تا برای خواستگاری رسمی بیایند. تقریباً مثل خودمان بودند. خانوادهای نمازخوان و اهل خدا و پیغمبر(ص). پدر داماد در لواسان و تهران باغ و زمین داشت. اعظم خانم هم برای تک پسرش مرا پسندیده بود. پسری که من تنها عکسش را آن هم یواشکی دیده بودم. در آمریکا درس خلبانی خوانده بود و در خدمت ارتش در همدان زندگی میکرد. ۱۳ سال از من بزرگتر بود. تصوری از زندگی با او نداشتم. اخلاق مادرش خوب بهنظر میرسید و پدر هم در تحقیقاتش جز خوبی چیزی نشنیده بود. مشکل پدر، فقط دوری از من بود.
عقربهی ساعت ۵ را نشان میداد که زنگ در را زدند. مادر دست مرا گرفت و برد در آشپزخانه. سفارش کرد تا موقعی که صدایم نزده بیرون نروم. خودش به حیاط رفت. به کنار پنجره رفتم. خواستم داماد را ببینم که دیدم برادر بزرگترم با مردی وارد حیاط خانه شد. مادرم رنگش سرخ شده بود. برادرم با بیاطلاعی از آمدن خواستگار ، دوستش را به خانه دعوت کرده بود.
مادر با حفظ ظاهر آنها را به اتاق پشتی برد و غرولند کنان وارد آشپزخانه شد. « این پسرم چه وقت مهمون آورده برا خودش…»
چادرش را روی میز پرت کرد و به سراغ یخچال رفت. یک ظرف میوه، چای و شیرینی داخل سینی گذاشت و داد تا طلا خانم برایشان ببرد.
چند دقیقه بعد اعظم خانم و چند خانم دیگر که نمیشناختم آمدند. شش نفر بودند. مادرم که صدایم کرد، طلا خانم هرچه اصرار کرد زیر بار نرفتم تا سینی چای را بگیرم و ببرم. با سلامی وارد اتاق شدم و کنار مادر جای گرفتم. طلاخانم پشت سرم چای گرداند و رفت. از چشمان مادرم ناراحتی را میخواندم.
مهمانها هم مشخص بود از این رفتار من خوششان نیامده. بعد کمی صحبت، اعظم خانم بحث خواستگاری را مطرح کرد و با لحن خاصی که شیرین بود ، گفت: « فرزاد جان خیلی از وجنات و کمالات لیلا خانم خوشش اومده. تا عکس لیلا جان نشون دادم گفت مامان من انتخابم همینه…»
ناراحت شدم از این که فقط باید از روی عکس، هم را انتخاب کنیم.
دیگر بقیه حرفهای مادر و اعظم خانم را نشنیدم. این پسر با این همه ثروت و کمالات اصلا برایم جالب نیامده بود. چطور باید به مردی دل میدادم که یکبار از نزدیک ندیده بودمش؟ برای مادر فقط شأن اجتماعی خانواده داماد و ثروتشان مهم بود. نمیخواست از دامادهای خواهرانش کم بیاورد. نظر من هم که هیچ وقت برایش مهم نبود.
اعظم خانم اصرار داشت بله بُران را هفتهی آینده برگزار کند و عقد و عروسی را هم قبل امتحانات ثلث آخر بگیرند. قرار هم شد به عنوان مهریه یک خانه برایم در تهران در نظر بگیرند اما در همدان زندگی کنیم. موقع رفتن هم یک روسری سفید روی سرم انداختند تا رسماً عروس خانوادهشان را نشان کنند.
با رفتن مهمانها ناراحت از اینکه حتی یک کلام برای ازدواج، از من نظری نپرسیده بودند، روسری را روی مبل انداختم و به حیاط رفتم و لبه حوض نشستم. با انگشت روی آب خطوط فرضی میکشیدم و در افکارم غرق بودم. تمام حرفهایم را آماده کرده بودم تا آقاجون آمد به او بزنم. مادر که سر چای نیاوردن حسابی از دستم شاکی بود و نمیشد با او حرف زد. سکوتش هم نشانهی آرامش قبل طوفان بود. مطمئن بودم پدر بیاید خودداری را میگذارد کنار و دعوای حسابی با من میکند.
آن قدر در فکر بودم که متوجه حضور داریوش نشدم. با صدایش به خودم آمدم:« چیشده؟ چندتا از کشتیات غرق شدن؟»
سرم را بالا گرفتم اما تا خواستم حرفی بزنم دیدم دوستش سر به زیر گوشهی حیاط ایستاده. دستم روی سرم گرفتم و از اینکه چیزی به سر نداشتم، سرخ شدم و فوری حیاط را ترک کردم. پلهها را با دو رفتم بالا و وارد اتاقم شدم. قلبم به شدت میزد.
تا موقع شام از اتاقم بیرون نرفتم. از برادرم خجالت میکشیدم. تصور اینکه راجع به من بد فکر کند، اذیتم میکرد. ساکت و بدون اینکه چشم در چشم برادرم شوم شامم را خوردم و سفره را جمع کردم.با رفتن من مادر شروع کرد به صحبت با پدر و تمام ماجرا تعریف کرد.
در آشپزخانه روی صندلی نشسته بودم و در سکوت آنجا به حرفهای پدر و مادر گوش میکردم. پدر مثل همیشه پشت من درآمده و حمایتم میکرد. در همان حین داریوش وارد شد. لیوانی آب برداشت و کنارم ایستاد. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: « نمیخواد اینقدر از من خجالت بکشی.»
تمام جرأتم را جمع کردم و نگاهش کردم:« داداش به خدا من نمیدونستم که …»
« میدونم. دوست من اینقدر چشم پاک که رو سرش قسم میخورم. مطمئنم که تو رو ندیده »
کمی از حرفش خیالم راحت شد. مقابلم نشست و گفت: « خب چه خبر عروس خانم؟»
با پوزخند گوشه لبم گفتم: « عروس؟ چه عروسی ؟ »
« مامان که الان گفت برات نشون آوردن… کلی تعریف میکنه ازشون»
« مامان خودش پسندیده. چون میخواد پز داماد شو تو فامیل بده. من اصلاً نمیشناسمش. نمیدونم کیه؟ چه اخلاقی داره؟ »
« خب همه همینجور ازدواج میکنند. منم با مریم همینطور ازدواج کردم.»
« شما و مریم جون خیلی فرق دارید با بقیه. مریم همسایهی ما بود. بلاخره تو و مریم چندبار از دور دیده بودید همو. شما اجازه دادی مریم درس بخونه. اهداف مشترک دارید باهم …»
« خب شما هم آشنا میشید ، برنامه زندگی میچینید. تو دوران عقد کلی وقت هست برای حرف زدن »
« ولی من هنوز داماد ندیدم. اگر عقد کردیم و از اخلاق و رفتارش خوشم نیومد چی؟ همه چی که پول و تیپ و قیافه نیست… »
« مگه امروز نیومده بود ؟!»
« نه، مادرش گفت تو همدان ماموریت داشته. بخاطر خدمت تو ارتش زندگیش باید همدان باشه. شاید عروسی رو هم همونجا بگیرن»
لیوان را به لبانش نزدیک کرد و گفت: «عجب!»
******
مادر تا چند روز با من سرسنگین بود. برنامهام شده بود مدرسه، نهار،درس، شام. روز جمعه قرار بلهبران گذاشته بودند. خالهها از تهران آمده بودند برای کمک به مادر. همه چیز روبه جلو پیش میرفت اما من خوشحال نبودم.
روز مقرر خانه پر از مهمان بود. خانمها طبقهی بالا و آقایان پایین. با حرفهای پدر دلم گرم شده بود که ادامه تحصیل و زندگی در تهران را به شروط ازدواج اضافه میکند و تا داماد قبول نکند، پدر راضی نشود. کمکم باید میپذیرفتم که فرزاد خان را به عنوان همسر بپذیرم.
هرجا را نگاه میکردم پر از مهمان بود. مادر و پدر کلی تدارک دیده بودند. شب ساعت هشت قرار بود مهمانها بیایند. من اما دست و دلم به کاری نمیرفت. خالهها فکر میکردند ناز دخترانهام گل کرده. مادر که برایش فرقی نداشت چه حالی دارم. فقط خوشحال بود که دارد به خواستهاش میرسد. برای همین هم خودش اندازهی مرا گرفت و به خیاط داد تا پیراهنی مجلسی برایم بدوزد. ظهر جمعه داریوش رفت تا از مزون لباس مرا بگیرد و مریم را هم سر راه از آرایشگاه بردارد.
حدود ساعت ۳ بعد از ظهر، دختر خالهام صدایم کرد و گفت دم در کارم دارند. و اصرار هم دارد تا مرا ببیند. متعجب چادر روی سر انداختم و به حیاط رفتم. مادر در آشپزخانه مشغول بود و پدر را هم ندیدم. در را که باز کردم، خانمی حدودا چهل ساله که رویش را کیپ گرفته بود جلو آمد.
« لیلا خانم؟»
« بله بفرمایید؟»
قیافهاش ناآشنا میآمد. اما لبخند زیبایی به چهره داشت. پاکت بزرگ که با کاغذ پوستی درست شده بود را دستم داد و گفت: « من مادر ابراهیم هستم. دوست برادرتون. گویا کارشون طول کشیده با پسر من تماس گرفتن و گفتن لباس شما رو بیاره. »
اشاره به سر کوچه کرد و گفت: « پسر منم روش نشده خودش تنها بیاره. اینه که من آوردم براتون. »
بعد هم صورتم را بوسید و آرزوی خوشبختی برایم کرد. تشکر کردم . پاکت را زیر چادر گرفتم. خانم ناشناس که به سرکوچه رسید دیدم مردی جوان جلو آمد و همراه هم سوار ماشین شدند و رفتند. تازه یادم آمد ابراهیم همان دوستی بود که آن شب در تاریکی حیاط دیده بودم.
در را بستم و وارد حیاط شدم. هیچکس حواسش به من نبود. آهسته راهم را گرفتم و به اتاقم رفتم. کاغذ را پاره کردم. پیراهن را درآوردم و جلوی آینه قرار گرفتم. لباسی از جنس گیپور صورتی ملایم با آستینهای بلند و گشاد که رویش منجوق دوزی شده بود و برق میزد. یک روسری سفید با گلهای صورتی ریز هم کنارش بود.
لباس را روی تخت گذاشتم. زیبا بود. مطمئن بودم مادر چند مجله لباس را زیر و رو کرده تا انتخابش کرده.
از صبح دلم شور میزند. نگران بودم از اتفاقی که خودم نمیدانستم چیست؟ به دخترخالهام که گفتم، خندید و گفت طبیعیست.
حدود ساعت ۷ همه آماده شده منتظر آمدن خانواده فرزادخان بودیم. پیراهن و آرایش ملایمی که کرده بودم مرا پیش از هر وقت دیگر زیبا کرده بود. مادر برایم اسپند دود میکرد و دور سرم میچرخاند. یادم است سر عقد داریوش هم اینقدر خوشحال بود. پدر اما در سکوت، محو تماشایم بود.
تا ساعت ۸:۳۰ شب همه منتظر بودیم. اما خبری نبود. با صدای تلفن همه متعجب هم را نگاه کردیم. خالهی بزرگم تلفن را برداشت اما بعد مادرم را صدا زد. چند دقیقهای مادر در سکوت به صدای پشت تلفن گوش کرد اما بعد مثل کوه آتشفشانی فوران کرد و با عصبانیتی شدید گفت: « مگه مردم مسخره شمان خانم؟ شما که مطمئن نبودی برا چی خانواده ما رو معطل خودت کردی ؟ مگه ما آبرو نداشتیم ؟ حلالتون نمیکنم که با خانواده ما بازی کردید »
و بعد هم تلفن را محکم کوباند و با صدای بلند شروع به گریه کرد. پدر مستأصل خودش را به کنارش رساند و پشت هم میپرسید: « چی شده عزیزم ؟ چرا گریه میکنی ؟ پشت خط کی بود ؟ »
مادر اما جای حرف زدن فقط گریه میکرد. و ما بینش چند کلمه میگفت. « وای آبرومون … طفلی دخترم … »
نیاز به حدس زدن نبود، آنها نمیآمدند. پدر و داریوش مادر را به اتاقش بردند. دخترخالهها دورهام کردند. مثلاً میخواستند دلداریام دهند اما از نگاههایشان ترحم میبارید. بغضی سنگین در گلویم جمع شده و راه نفسم را تنگ کرده بود. حلقهی آدمهای دورم را پس زدم و از پلهها بالا رفتم. در را پشت سرم بستم و اجازه دادم بغضم بترکد.
✍🏻 فاطمه غفاری وفایی
#ادامه_دارد