<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>کافه دنج</title>
		<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>وداع</title>
			<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/وداع-24</link>
			<pubDate>19:20:00 +0430 دوشنبه، 15 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه بانو</dc:creator>
			<category domain="alt">به قلم فاطمه‌بانو </category>
<category domain="main">خاطرات </category>			<guid isPermaLink="false">1865364@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1865364/img_20260706_104408.jpg?mtime=1783349294&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1865364]&quot; id=&quot;link_80469&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;وداع&quot; src=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/img_20260706_104408.jpg?root=collection_15449&amp;amp;path=quick-uploads/p1865364/img_20260706_104408.jpg&amp;amp;mtime=1783349294&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;181&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;بعضی از مداحی‌ها حرف دل هستند. از دل برآمده و بر دل مینشینند. مثل همین تیکه از مداحی آقای رسولی که با سوز و اشک خوندند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;« ما اومدیم دیدن ِ تو، این آخریشه     هیچک&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ی حریف ِ گریه‌ی مردم نمیشه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عمود خیمه حرم حلالمون کن            &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;یعنی می‌خوای بری دیگه برا همیشه؟ »&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلاخره روز تشییع پیکر رهبر شهید فرا رسید. باورش برایم سخت است! مصرع آخر برای خودم دوباره تکرار می‌کنم « یعنی می‌خوای بری دیگه برا همیشه؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از صبح منتظر بودم تا به خیابان انقلاب برسند تا خود را به آنجا برسانم. خیلی‌ها از صبح خیلی زود در خیابان‌ها حاضر شده بودند. مراسم از 6 صبح در خیابان دماوند آغاز می‌شد. قرار بود به میدان امام حسین (ع) و میدان انقلاب بیاید و به سمت آزادی برود. اما مسیر تشییع بخاطر ازدحام جمعیت عزادار تغییر پیدا کرد. یک راست از خیابان دماوند به خیابان آزادی، ماشین حمل شهدا حرکت کرد. مردم از تمام خیابان‌ها به سمت آزادی حرکت کردند. به سمت تئاتر شهر حرکت کردیم. مترو را به دلیل شلوغی بسته بودند. در راه عده‌ای برمی‌گشتند و عده‌ای می‌رفتند تا به سیل جمعیت عزادار و تشییع‌کننده بپیوندند. همه پرچم قرمز یا لثارات الحسین و یا پرچم کشور به‌دست، کودک، جوان، پیر ، زن و مرد همه در مسیر حرکت می‌کردند. آب بود که بسته بسته بین مردم پخش می‌شد. کودکان آب بر صورت می‌زدند تا التهاب و سرخی صورت‌هایشان کم شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چه به مسیر اصلی نزدیکتر می‌شدیم، جمعیت بیشتر و راه برای عبور تنگ‌تر می‌شد. آفتاب بر روی سر تمام مردم پهن و ماشین آتش نشانی آب را افشانه می‌کرد تا کمی از حرارت گرما را بگیرد. گوشه چهار راه ولیعصر (عج) روبروی پارک دانشجو، در ایستگاهی، مردم ایستاده بودند. با اینکه می‌دانستند مسیر تشییع تغییر کرده و از آنجا نمی‌گذرد، خیابان را ترک نکرده بودند. خیلی‌هایشان مسافر شهر غریب بودند. ایستاده بودند به عزاداری. روضه خوان می‌خواند و سینه می‌زدند. ‌کمی ایستادیم و همراه دسته مردم عزاداری کردیم. اندک افراد بودند که علم خونخواهی در دست نداشتند. انتخاب پرچم قرمز به نشانه خونخواهی رهبر شهید بهترین کاری بود که می‌شد انجام داد تا این خونخواهی در جهان از طریق تصاویر و فیلم‌هایی که مخابره می‌شود ، انعکاس پیدا کند.با اینکه خیلی دلم میخواست مانند سایر شهدا که به معراج الشهدا می‌آوردند، جلو برویم و از نزدیک وداع کنیم و چند قدم همراه پیکر شهید راه برویم اما به علت گرما و ناتوانی جسمم فقط توانستیم کمی بین جمعیت باشیم و از همان مسیر آمده ، برگردیم. موقع برگشت این عکس را ثبت کردم و زیرش نوشتم: بدرود ایرانی‌ترین رهبر، خداحافظ!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1405/4/15&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;✍🏻 فاطمه غفاری وفایی &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/وداع-24&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1865364/img_20260706_104408.jpg?mtime=1783349294" target="_blank" rel="lightbox[p1865364]" id="link_80469"><img alt="وداع" src="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/img_20260706_104408.jpg?root=collection_15449&amp;path=quick-uploads/p1865364/img_20260706_104408.jpg&amp;mtime=1783349294&amp;size=fit-320x320" width="181" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>بعضی از مداحی‌ها حرف دل هستند. از دل برآمده و بر دل مینشینند. مثل همین تیکه از مداحی آقای رسولی که با سوز و اشک خوندند:</p>
<p><strong>« ما اومدیم دیدن ِ تو، این آخریشه     هیچک</strong><strong>ی حریف ِ گریه‌ی مردم نمیشه</strong></p>
<p><strong>عمود خیمه حرم حلالمون کن            </strong><strong>یعنی می‌خوای بری دیگه برا همیشه؟ »</strong></p>
<p>بلاخره روز تشییع پیکر رهبر شهید فرا رسید. باورش برایم سخت است! مصرع آخر برای خودم دوباره تکرار می‌کنم « یعنی می‌خوای بری دیگه برا همیشه؟»</p>
<p>از صبح منتظر بودم تا به خیابان انقلاب برسند تا خود را به آنجا برسانم. خیلی‌ها از صبح خیلی زود در خیابان‌ها حاضر شده بودند. مراسم از 6 صبح در خیابان دماوند آغاز می‌شد. قرار بود به میدان امام حسین (ع) و میدان انقلاب بیاید و به سمت آزادی برود. اما مسیر تشییع بخاطر ازدحام جمعیت عزادار تغییر پیدا کرد. یک راست از خیابان دماوند به خیابان آزادی، ماشین حمل شهدا حرکت کرد. مردم از تمام خیابان‌ها به سمت آزادی حرکت کردند. به سمت تئاتر شهر حرکت کردیم. مترو را به دلیل شلوغی بسته بودند. در راه عده‌ای برمی‌گشتند و عده‌ای می‌رفتند تا به سیل جمعیت عزادار و تشییع‌کننده بپیوندند. همه پرچم قرمز یا لثارات الحسین و یا پرچم کشور به‌دست، کودک، جوان، پیر ، زن و مرد همه در مسیر حرکت می‌کردند. آب بود که بسته بسته بین مردم پخش می‌شد. کودکان آب بر صورت می‌زدند تا التهاب و سرخی صورت‌هایشان کم شود.</p>
<p>هر چه به مسیر اصلی نزدیکتر می‌شدیم، جمعیت بیشتر و راه برای عبور تنگ‌تر می‌شد. آفتاب بر روی سر تمام مردم پهن و ماشین آتش نشانی آب را افشانه می‌کرد تا کمی از حرارت گرما را بگیرد. گوشه چهار راه ولیعصر (عج) روبروی پارک دانشجو، در ایستگاهی، مردم ایستاده بودند. با اینکه می‌دانستند مسیر تشییع تغییر کرده و از آنجا نمی‌گذرد، خیابان را ترک نکرده بودند. خیلی‌هایشان مسافر شهر غریب بودند. ایستاده بودند به عزاداری. روضه خوان می‌خواند و سینه می‌زدند. ‌کمی ایستادیم و همراه دسته مردم عزاداری کردیم. اندک افراد بودند که علم خونخواهی در دست نداشتند. انتخاب پرچم قرمز به نشانه خونخواهی رهبر شهید بهترین کاری بود که می‌شد انجام داد تا این خونخواهی در جهان از طریق تصاویر و فیلم‌هایی که مخابره می‌شود ، انعکاس پیدا کند.با اینکه خیلی دلم میخواست مانند سایر شهدا که به معراج الشهدا می‌آوردند، جلو برویم و از نزدیک وداع کنیم و چند قدم همراه پیکر شهید راه برویم اما به علت گرما و ناتوانی جسمم فقط توانستیم کمی بین جمعیت باشیم و از همان مسیر آمده ، برگردیم. موقع برگشت این عکس را ثبت کردم و زیرش نوشتم: بدرود ایرانی‌ترین رهبر، خداحافظ!</p>
<p> </p>
<p>1405/4/15</p>
<p><strong>✍🏻 فاطمه غفاری وفایی </strong></p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/وداع-24">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/وداع-24#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1865364</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>آبنبات لیمویی</title>
			<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/آبنبات-لیمویی-1</link>
			<pubDate>22:01:00 +0430 چهارشنبه، 30 اردیبهشت 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه بانو</dc:creator>
			<category domain="alt">به قلم فاطمه‌بانو </category>
<category domain="alt">خاطرات </category>
<category domain="main">معرفی کتاب </category>			<guid isPermaLink="false">1859631@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;بالاخره امروز تمومش کردم.   &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;بخاطر مشغله‌ای که دارم و طول روز نمی‌رسم کتاب بخونم، در برنامه طاقچه دنبال کتاب صوتی می‌گشتم. در بین فهرست کتاب‌های بی‌نهایت چشمم به «آبنبات لیمویی» افتاد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;چند وقتی بود که دلم می‌خواست آخرین جلد آبنبات‌ها را خریداری کنم؛ اما خب نمی‌شد.  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;فوری انتخابش کردم تا در طول سفر گوش کنم. بخاطر نبود نت در مسیر نشد که کتاب را گوش کنم. بعد از آن هم شب‌ها از فرط خستگی حوصله کتاب گوش دادن نداشتم. منتظر فرصت می‌گشتم. هفته‌ی گذشته طاقچه پیام داد که این کتاب از بی‌نهایت برداشته شده ولی چون شما در حال مطالعه بودید، یک هفته فرصت دارید تا رایگان کتاب گوش کنید. خوشحال شدم. هر طور بود شب‌ها خودم را بیدار نگه می‌داشتم. کل کتاب ۱۳ ساعت بود. امروز عصر تمامش کردم. خوبی کتاب صوتی این است که به شخصیت‌های کتاب جان می‌دهد. من چهار جلد قبلی آبنبات‌ها را خریدم و خواندم. اما این آخری طور دیگری برایم جذاب شد. شخصیت محسن با صدای آقای میرطاهر مظلومی، در ذهنم نقش بست. به خصوص که با لهجه بجنوردی خوانده می‌شد.  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;البته من همه‌ی کتاب را با سرعت 1/5X شنیدم ولی باز هم براق شیرین بود. بخصوص فصل آخر کتاب. از کتاب طنز تبدیل شد به کتاب عاشقانه.  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;و این طوری بود که ماه اردیبهشت با کتاب آبنبات لیمویی به پایان رسوندم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #993366;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;پ.ن: کتاب آبنبات لیمویی _ نویسنده: مهرداد صدقی _ انتشارات سوره مهر &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/آبنبات-لیمویی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color: #993366;">بالاخره امروز تمومش کردم.   </span></strong><strong><span style="color: #993366;">بخاطر مشغله‌ای که دارم و طول روز نمی‌رسم کتاب بخونم، در برنامه طاقچه دنبال کتاب صوتی می‌گشتم. در بین فهرست کتاب‌های بی‌نهایت چشمم به «آبنبات لیمویی» افتاد. </span></strong><strong><span style="color: #993366;">چند وقتی بود که دلم می‌خواست آخرین جلد آبنبات‌ها را خریداری کنم؛ اما خب نمی‌شد.  </span></strong><strong><span style="color: #993366;">فوری انتخابش کردم تا در طول سفر گوش کنم. بخاطر نبود نت در مسیر نشد که کتاب را گوش کنم. بعد از آن هم شب‌ها از فرط خستگی حوصله کتاب گوش دادن نداشتم. منتظر فرصت می‌گشتم. هفته‌ی گذشته طاقچه پیام داد که این کتاب از بی‌نهایت برداشته شده ولی چون شما در حال مطالعه بودید، یک هفته فرصت دارید تا رایگان کتاب گوش کنید. خوشحال شدم. هر طور بود شب‌ها خودم را بیدار نگه می‌داشتم. کل کتاب ۱۳ ساعت بود. امروز عصر تمامش کردم. خوبی کتاب صوتی این است که به شخصیت‌های کتاب جان می‌دهد. من چهار جلد قبلی آبنبات‌ها را خریدم و خواندم. اما این آخری طور دیگری برایم جذاب شد. شخصیت محسن با صدای آقای میرطاهر مظلومی، در ذهنم نقش بست. به خصوص که با لهجه بجنوردی خوانده می‌شد.  </span></strong><strong><span style="color: #993366;">البته من همه‌ی کتاب را با سرعت 1/5X شنیدم ولی باز هم براق شیرین بود. بخصوص فصل آخر کتاب. از کتاب طنز تبدیل شد به کتاب عاشقانه.  </span></strong><strong><span style="color: #993366;">و این طوری بود که ماه اردیبهشت با کتاب آبنبات لیمویی به پایان رسوندم.</span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #993366;"><span style="color: #000000;">پ.ن: کتاب آبنبات لیمویی _ نویسنده: مهرداد صدقی _ انتشارات سوره مهر </span></span></strong></p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/آبنبات-لیمویی-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/آبنبات-لیمویی-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1859631</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>معلم فداکار</title>
			<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/معلم-فداکار-2</link>
			<pubDate>13:54:00 +0430 پنجشنبه، 10 اردیبهشت 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه بانو</dc:creator>
			<category domain="alt">به قلم فاطمه‌بانو </category>
<category domain="main">روزنوشت </category>			<guid isPermaLink="false">1857270@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/img_20260430_115116_641-3.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1280&quot; height=&quot;853&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;معلم فداکار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&lt;strong&gt;دوماه می‌گذرد. شصت روز است که مردم در خیابان‌ها شبها را به صبح می‌گذرانند. در تمام این روزها هربار با دیدن عکس‌ها و فیلم‌های تجمعات مردم یک فکر در ذهنم تکرار می‌شود: « شما با ما چه کردید آقا؟ با ذهن و دل‌های ما چه کردید که مردم بعد از شما خیابان نشین شدند و برای خونخواهی‌ات شعارها سر دادند!»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&lt;strong&gt;روزهای گذشته صحنه‌هایی از این مردم در کشور دیدم که اگر از قبل اطلاع پیدا می‌کردم، هرگز باور نمی‌کردم. مردم خیلی خوب درس‌هایی که سیدعلی در این سی و خورده‌ای سال داده‌ بود را از بَر کرده و در دلها نهادینه کرده بودند. درس وطن‌دوستی، مقاومت، زیر بیرق ظلم نرفتن و پای کار کشور ماندن حتی با جان‌فدا شدن.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&lt;strong&gt;الحق که معلم صبوری بود. قله‌ را می‌دید و از سختی‌های راه ترسی نداشت. آموزه‌هایش را سر صبر به جان‌ها تزریق کرد و «بعثت مردم» را پیش‌بینی کرده بود؛ چون همه را دوست داشت. به آینده‌ی کشور که توسط جوانان ساخته می‌شد، امیدوار بود. و بیشترین تأکیدش به نسل جوان بود. یک روشنفکر به تمام معنا.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000080;&quot;&gt;&lt;strong&gt;حالا معلم رفته و شاگردان راه او را در پیش گرفته‌اند. مطمئنا دعای معلم بدرقه‌ی راه شاگردان خواهد بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;✍🏻فاطمه غفاری وفایی &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; #استاد_کشوردوست #مرقومات_جنگی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/معلم-فداکار-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/img_20260430_115116_641-3.jpg" alt="" width="1280" height="853" /></p>
<p><strong>معلم فداکار</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><span style="color: #000080;"><strong>دوماه می‌گذرد. شصت روز است که مردم در خیابان‌ها شبها را به صبح می‌گذرانند. در تمام این روزها هربار با دیدن عکس‌ها و فیلم‌های تجمعات مردم یک فکر در ذهنم تکرار می‌شود: « شما با ما چه کردید آقا؟ با ذهن و دل‌های ما چه کردید که مردم بعد از شما خیابان نشین شدند و برای خونخواهی‌ات شعارها سر دادند!»</strong></span></p>
<p><span style="color: #000080;"><strong>روزهای گذشته صحنه‌هایی از این مردم در کشور دیدم که اگر از قبل اطلاع پیدا می‌کردم، هرگز باور نمی‌کردم. مردم خیلی خوب درس‌هایی که سیدعلی در این سی و خورده‌ای سال داده‌ بود را از بَر کرده و در دلها نهادینه کرده بودند. درس وطن‌دوستی، مقاومت، زیر بیرق ظلم نرفتن و پای کار کشور ماندن حتی با جان‌فدا شدن.</strong></span></p>
<p><span style="color: #000080;"><strong>الحق که معلم صبوری بود. قله‌ را می‌دید و از سختی‌های راه ترسی نداشت. آموزه‌هایش را سر صبر به جان‌ها تزریق کرد و «بعثت مردم» را پیش‌بینی کرده بود؛ چون همه را دوست داشت. به آینده‌ی کشور که توسط جوانان ساخته می‌شد، امیدوار بود. و بیشترین تأکیدش به نسل جوان بود. یک روشنفکر به تمام معنا.</strong></span></p>
<p><span style="color: #000080;"><strong>حالا معلم رفته و شاگردان راه او را در پیش گرفته‌اند. مطمئنا دعای معلم بدرقه‌ی راه شاگردان خواهد بود</strong></span></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>✍🏻فاطمه غفاری وفایی </strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong> #استاد_کشوردوست #مرقومات_جنگی</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong> </strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/معلم-فداکار-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/معلم-فداکار-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1857270</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روزنوشت جنگی</title>
			<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/روزنوشت-جنگی</link>
			<pubDate>22:31:00 +0430 سه شنبه، 18 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه بانو</dc:creator>
			<category domain="alt">به قلم فاطمه‌بانو </category>
<category domain="main">خاطرات </category>			<guid isPermaLink="false">1855308@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1855308/inshot_20260407_203402288.jpg?mtime=1775584875&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1855308]&quot; id=&quot;link_79862&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روزنوشت جنگی&quot; src=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/inshot_20260407_203402288.jpg?root=collection_15449&amp;amp;path=quick-uploads/p1855308/inshot_20260407_203402288.jpg&amp;amp;mtime=1775584875&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این روزها خیلی سعی کردم قوی باشم. دوست دارم آدم صبور و مقاومی نشان دهم. اما خیلی هم موفق نبودم. یعنی هی شل کن سفت کن در میاورم ‌ یک روز امیدوارم و یک روز درب و داغان و زیر فشار فکر و خیال ذهنم له میشوم. مدام به خودم تلنگر می‌زنم که فکر اتفاقات نیفتاده و آینده نکنم اما بیکاری مراسوق می‌دهد سمت این افکار. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نزدیک است سومین کتابم را در این ایام جنگ تمام کنم. اولی را در اسفند ماه تمام کردم. کتاب کم حجمی بود بنام « آن مرد با باران می‌آید» از بیکاری پناه برده‌ام به کتاب‌خوانی. یعنی علاوه بر بیکاری ، اینکه حوصله‌ی هیچ کاری ندارم اما اما همه‌اش بی‌حوصله و کلافه‌ام را باید اضافه کنم. تناقض عجیبی شده برای خودش. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;  کتاب اول در موضوع انقلاب و روزهای پرشور و هیجان 22 بهمن 57 بود. اما کتاب دوم و سوم ، یک رمان بلند دوجلدی بود. روایت زندگی یک همسر مدافع حرم که بعد از شهادت همسرش باید با بالا و پایین زندگی دست و پنجه نرم می‌کرد. البته از عاشقانه بودن کتاب نمیشد صرف نظر کرد. با این که الکترونیکی بود اما لذت بردم و قسمت های مختلف کتاب را هایلایت کردم. شاید چون از دل برآمده بود ، بر دلم نشست. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خیلی دوست دارم مثل شخصیت دیما، روحیه قوی در این روزها می‌داشتم. ولی متأسفانه هی شل می‌شوم و هی به خودم نهیب می‌زنم که این هم می‌گذرد. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; کل طاقچه را زیر و رو کرده بودم و با وسواس زیاد رسیده بودم به این دو جلد. کلی کتاب نشان شده هم هست که باید بخوانم. سرعتم در خواندن کند شده بخاطر فاصله‌ام از دنیای کتابها اما همین هم برایم خوب است تا این روزها را بگذرانم. تا کمتر به افکار منفی بها دهم و زیر نشخوار ذهنی‌ام له شوم. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; دلم میخواهد دوباره برگردم به روزهای قبل جنگ و دغدغه‌هایی که داشتم. به روزهایی که این همه شهید نداده بودیم&amp;#8230; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نام کتابها (دیما _ هنوز می‌بینی مرا؟ نوشته اسماء غفاری _ آن مرد با باران می‌آید نوشته وجیهه سامانی)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;#مرقومات_جنگ_تحمیلی_سوم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/روزنوشت-جنگی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1855308/inshot_20260407_203402288.jpg?mtime=1775584875" target="_blank" rel="lightbox[p1855308]" id="link_79862"><img alt="روزنوشت جنگی" src="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/inshot_20260407_203402288.jpg?root=collection_15449&amp;path=quick-uploads/p1855308/inshot_20260407_203402288.jpg&amp;mtime=1775584875&amp;size=fit-320x320" width="320" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>‌</p>
<p><strong>این روزها خیلی سعی کردم قوی باشم. دوست دارم آدم صبور و مقاومی نشان دهم. اما خیلی هم موفق نبودم. یعنی هی شل کن سفت کن در میاورم ‌ یک روز امیدوارم و یک روز درب و داغان و زیر فشار فکر و خیال ذهنم له میشوم. مدام به خودم تلنگر می‌زنم که فکر اتفاقات نیفتاده و آینده نکنم اما بیکاری مراسوق می‌دهد سمت این افکار. </strong></p>
<p><strong>نزدیک است سومین کتابم را در این ایام جنگ تمام کنم. اولی را در اسفند ماه تمام کردم. کتاب کم حجمی بود بنام « آن مرد با باران می‌آید» از بیکاری پناه برده‌ام به کتاب‌خوانی. یعنی علاوه بر بیکاری ، اینکه حوصله‌ی هیچ کاری ندارم اما اما همه‌اش بی‌حوصله و کلافه‌ام را باید اضافه کنم. تناقض عجیبی شده برای خودش. </strong></p>
<p><strong>  کتاب اول در موضوع انقلاب و روزهای پرشور و هیجان 22 بهمن 57 بود. اما کتاب دوم و سوم ، یک رمان بلند دوجلدی بود. روایت زندگی یک همسر مدافع حرم که بعد از شهادت همسرش باید با بالا و پایین زندگی دست و پنجه نرم می‌کرد. البته از عاشقانه بودن کتاب نمیشد صرف نظر کرد. با این که الکترونیکی بود اما لذت بردم و قسمت های مختلف کتاب را هایلایت کردم. شاید چون از دل برآمده بود ، بر دلم نشست. </strong></p>
<p><strong>خیلی دوست دارم مثل شخصیت دیما، روحیه قوی در این روزها می‌داشتم. ولی متأسفانه هی شل می‌شوم و هی به خودم نهیب می‌زنم که این هم می‌گذرد. </strong></p>
<p><strong> کل طاقچه را زیر و رو کرده بودم و با وسواس زیاد رسیده بودم به این دو جلد. کلی کتاب نشان شده هم هست که باید بخوانم. سرعتم در خواندن کند شده بخاطر فاصله‌ام از دنیای کتابها اما همین هم برایم خوب است تا این روزها را بگذرانم. تا کمتر به افکار منفی بها دهم و زیر نشخوار ذهنی‌ام له شوم. </strong></p>
<p><strong> دلم میخواهد دوباره برگردم به روزهای قبل جنگ و دغدغه‌هایی که داشتم. به روزهایی که این همه شهید نداده بودیم&#8230; </strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>پانوشت:</strong></p>
<p><strong>نام کتابها (دیما _ هنوز می‌بینی مرا؟ نوشته اسماء غفاری _ آن مرد با باران می‌آید نوشته وجیهه سامانی)</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>#مرقومات_جنگ_تحمیلی_سوم</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong> </strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/روزنوشت-جنگی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/روزنوشت-جنگی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1855308</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سفره هفت سین حماسی</title>
			<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/سفره-هفت-سین-حماسی</link>
			<pubDate>22:52:00 +0330 شنبه، 1 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه بانو</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">به قلم فاطمه‌بانو </category>
<category domain="main">خاطرات </category>			<guid isPermaLink="false">1853519@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;1405/01/01 ه.ش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مصادف با اول شوال 1447 ه.ق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لحظه تحویل سال: 18:15:۵۹ روز جمعه بیست و نهم اسفند &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; سفره هفت سین حماسی ما در روزگاری که آمریکا و اسرائیل به ما جنگ تحمیلی کردند و رهبر و هموطنان و سرداران ما رو به شهادت رسوندن. شاید باید بگم غمگین ترین لحظه تحویل داشتم تا به این سنی که دارم. اما مطمئنم همه سر این سفره یه چیزی از خدا خواستن: ظهور حضرت حجت و نابودی ریشه کفر و ظلم _ آمریکا و اسرائیل . &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفره‌های امسال مزین شد به پرچم ایران و عکس رهبر شهیدمون. انگار با رفتن ایشون جایگاه‌شون برامون پررنگ‌تر شده. جالبه که سال جدید با صدای بارون و پدافند‌ها تحویل گرفتیم. امیدمون اینه که ان‌شاءالله به زودی جشن پیروزی کشورمون بگیریم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/img_20260320_163649_2-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;2304&quot; height=&quot;2954&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/سفره-هفت-سین-حماسی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>1405/01/01 ه.ش</p>
<p>مصادف با اول شوال 1447 ه.ق</p>
<p>لحظه تحویل سال: 18:15:۵۹ روز جمعه بیست و نهم اسفند </p>
<p> </p>
<p> سفره هفت سین حماسی ما در روزگاری که آمریکا و اسرائیل به ما جنگ تحمیلی کردند و رهبر و هموطنان و سرداران ما رو به شهادت رسوندن. شاید باید بگم غمگین ترین لحظه تحویل داشتم تا به این سنی که دارم. اما مطمئنم همه سر این سفره یه چیزی از خدا خواستن: ظهور حضرت حجت و نابودی ریشه کفر و ظلم _ آمریکا و اسرائیل . </p>
<p>سفره‌های امسال مزین شد به پرچم ایران و عکس رهبر شهیدمون. انگار با رفتن ایشون جایگاه‌شون برامون پررنگ‌تر شده. جالبه که سال جدید با صدای بارون و پدافند‌ها تحویل گرفتیم. امیدمون اینه که ان‌شاءالله به زودی جشن پیروزی کشورمون بگیریم. </p>
<p> </p>
<p dir="ltr"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/img_20260320_163649_2-1.jpg" alt="" width="2304" height="2954" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/سفره-هفت-سین-حماسی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/سفره-هفت-سین-حماسی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1853519</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اسفند جانکاه</title>
			<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/اسفند-جانکاه</link>
			<pubDate>23:14:00 +0330 چهارشنبه، 27 اسفند 1404</pubDate>			<dc:creator>فاطمه بانو</dc:creator>
			<category domain="main">به قلم فاطمه‌بانو </category>			<guid isPermaLink="false">1853176@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div class=&quot;flowplayer_block&quot; style=&quot;max-width:100%;height:300px;&quot;&gt;&lt;div class=&quot;flowplayer minimalist&quot; style=&quot;background-color:inherit;max-width:100%;height:300px;&quot;&gt;&lt;video&gt;&lt;source src=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1853176/vid_20260318_060903_495.mp4?mtime=1773862191&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;
&lt;/video&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;flowplayer_block&quot; style=&quot;max-width:100%;height:300px;&quot;&gt;&lt;div class=&quot;flowplayer minimalist&quot; style=&quot;background-color:inherit;max-width:100%;height:300px;&quot;&gt;&lt;video&gt;&lt;source src=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1853176/vid_20260318_060903_495.mp4?mtime=1773862191&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;
&lt;/video&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;از بچگی عاشق ماه اسفند بودم. هم بخاطر هوای خوب بهاری که جریان می‌گرفت هم بخاطر تکاپویی که برای سال نو وجود داشت هم بخاطر روز تولدم که در انتهای ماه وجود داشت. اما امسال متفاوت ترین اسفند عمرم تجربه کردم. این اولین اسفندی که دلم میخواد زود بگذره. اینقدری که توی اسفند 404 غم دیدیم و اتفاقات تلخ افتاده که تا سالها میشه ازش کتاب نوشت و فیلم ساخت. همانطور که از هشت سال دفاع مقدس هنوز که هنوز فیلم میسازنن و حرف برای گفتن دارند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این فیلم کوتاه یک دقیقه‌ای فقط از بخشی غم‌های ما تو این اسفند حکایت می‌کنه این‌قدری که اتفاقات رو دور تند می‌افته آدم تا میاد برای ازدست دادن شهید قبلی عزاداری کنه یه اتفاق بعدی می‌افته و غم روی غم میاد ‌. کاش میشد برگشت به تاریخ 1403/01/15. همین تاریخ داخل فیلم. زمانی هنوز جنگ نبود و آدمای خوب خدا کنارمون بودن. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 404 برگ های پایانی‌ش داره ورق می‌خوره و کم‌کم به لحظه تحویل سال 405 نزدیک میشیم. امیدوارم سال جدید با خبر پیروزی جبهه حق علیه باطل و نابودی آمریکا و اسرائیل آغاز کنیم. &lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/اسفند-جانکاه#more1853176&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/اسفند-جانکاه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div class="flowplayer_block" style="max-width:100%;height:300px;"><div class="flowplayer minimalist" style="background-color:inherit;max-width:100%;height:300px;"><video><source src="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1853176/vid_20260318_060903_495.mp4?mtime=1773862191" type="video/mp4" />
</video></div>
</div>
<div class="flowplayer_block" style="max-width:100%;height:300px;"><div class="flowplayer minimalist" style="background-color:inherit;max-width:100%;height:300px;"><video><source src="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1853176/vid_20260318_060903_495.mp4?mtime=1773862191" type="video/mp4" />
</video></div>
</div>
</div><p>از بچگی عاشق ماه اسفند بودم. هم بخاطر هوای خوب بهاری که جریان می‌گرفت هم بخاطر تکاپویی که برای سال نو وجود داشت هم بخاطر روز تولدم که در انتهای ماه وجود داشت. اما امسال متفاوت ترین اسفند عمرم تجربه کردم. این اولین اسفندی که دلم میخواد زود بگذره. اینقدری که توی اسفند 404 غم دیدیم و اتفاقات تلخ افتاده که تا سالها میشه ازش کتاب نوشت و فیلم ساخت. همانطور که از هشت سال دفاع مقدس هنوز که هنوز فیلم میسازنن و حرف برای گفتن دارند. </p>
<p>این فیلم کوتاه یک دقیقه‌ای فقط از بخشی غم‌های ما تو این اسفند حکایت می‌کنه این‌قدری که اتفاقات رو دور تند می‌افته آدم تا میاد برای ازدست دادن شهید قبلی عزاداری کنه یه اتفاق بعدی می‌افته و غم روی غم میاد ‌. کاش میشد برگشت به تاریخ 1403/01/15. همین تاریخ داخل فیلم. زمانی هنوز جنگ نبود و آدمای خوب خدا کنارمون بودن. </p>
<p>سال 404 برگ های پایانی‌ش داره ورق می‌خوره و کم‌کم به لحظه تحویل سال 405 نزدیک میشیم. امیدوارم سال جدید با خبر پیروزی جبهه حق علیه باطل و نابودی آمریکا و اسرائیل آغاز کنیم. </p><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/اسفند-جانکاه#more1853176">ادامه &raquo;</a><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/اسفند-جانکاه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/اسفند-جانکاه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1853176</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شهید امت</title>
			<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/شهید-امت-1</link>
			<pubDate>11:47:00 +0330 شنبه، 16 اسفند 1404</pubDate>			<dc:creator>فاطمه بانو</dc:creator>
			<category domain="alt">به قلم فاطمه‌بانو </category>
<category domain="main">روزنوشت </category>			<guid isPermaLink="false">1852102@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1852102/img_20260307_105420_073.jpg?mtime=1772871331&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1852102]&quot; id=&quot;link_79671&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;شهید امت&quot; src=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/img_20260307_105420_073.jpg?root=collection_15449&amp;amp;path=quick-uploads/p1852102/img_20260307_105420_073.jpg&amp;amp;mtime=1772871331&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;301&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt; &lt;strong&gt;شهید امت &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حس و حالی که این روزها دارم درست مثل ان کسی می‌ماند که سال‌ها با کسی زندگی کرده است. هر روز جلو چشمانش بوده و اورا از نظر گذرانده. و این بودن برایش عادت شده و متوجه تغییراتش نشده. این که کی این همه مو سفید کرده؟ چقدر غصه‌ و خون دل خورده؟ چقدر صبوری کرده بر حرف‌هایی که پشت سرش بوده. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شخص فقط می‌دانسته که کسی هست. فکر می‌کرده همیشه خواهد بود. و کارهایش را عادی می‌پنداشته. حالا که یک هفته از سفرش گذشته می‌فهمد که چه کسی را کنارش داشته و چه کارها برایش انجام داده. حتی می‌فهمد که از 365 روز سال بیشترش را برایش خاطره‌سازی کرده و آن کارها با وجود او معنا پیدا می‌کرده. سخنرانی‌های لحظه سال تحویل، انتخاب شعارهای مختلف هرسال، نماز عید فطر و نماز جمعه‌ی نصر، نماز با دختران تازه به تکلیف رسیده ، حضور هرساله در نمایشگاه کتاب و مشتاق کتاب‌خوانی و&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حالا که بار سفر بسته و رفته، قدرش را بیشتر از هر وقت فهمیده و غصه می‌خورد از نبودش. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بخشی از احوال این روزهایم بود. درست یک هفته می‌شود که دیگر بین‌مان نیستی و هنوز باورم نمی‌شود. روزهای این یک هفته برای من از همه‌ی هفته‌ها طولانی‌تر و سخت‌تر گذشته. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط در همین یک هفته با خودم چند بار مرور کردم که اگر بودید این طور میشد و اینطور می‌شد. مثلاً اگر بودید دیدار عمومی با دانشجویان را در روز یکشنبه برگزار می‌کردید همان دیداری که اسم ریحانه برایش درآمده بود. یا روز 15 ماه رمضان شب شعر با شاعران را داشتید و 15 اسفند هم مثل هر سال نهالی در حیاط خانه‌تان می‌کاشتید. به قول مجری تلویزیون این کاشت نهال یک فرهنگ سازی‌ای بود که شما بنیانش را گذاشتید. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینها نمونه‌هایی بود از روزهای زندگی با شما در این شهر، که حالا بیشتر برایم پر رنگ شده. حالا که به سفر رفته‌اید تا خستگی این همه سال مجاهدت و فداکاری برای ملت ایران را زمین بگذارید باز هم برای ما فرزندان‌تان دعا کنید و سربلندی و عاقبت بخیری را از خداوند برای ما بخواهید. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍🏻 &lt;strong&gt;فاطمه غفاری وفایی &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/شهید-امت-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/media/blogs/talabebanooo/quick-uploads/p1852102/img_20260307_105420_073.jpg?mtime=1772871331" target="_blank" rel="lightbox[p1852102]" id="link_79671"><img alt="شهید امت" src="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/img_20260307_105420_073.jpg?root=collection_15449&amp;path=quick-uploads/p1852102/img_20260307_105420_073.jpg&amp;mtime=1772871331&amp;size=fit-320x320" width="301" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p> <strong>شهید امت </strong></p>
<p>حس و حالی که این روزها دارم درست مثل ان کسی می‌ماند که سال‌ها با کسی زندگی کرده است. هر روز جلو چشمانش بوده و اورا از نظر گذرانده. و این بودن برایش عادت شده و متوجه تغییراتش نشده. این که کی این همه مو سفید کرده؟ چقدر غصه‌ و خون دل خورده؟ چقدر صبوری کرده بر حرف‌هایی که پشت سرش بوده. </p>
<p> </p>
<p>این شخص فقط می‌دانسته که کسی هست. فکر می‌کرده همیشه خواهد بود. و کارهایش را عادی می‌پنداشته. حالا که یک هفته از سفرش گذشته می‌فهمد که چه کسی را کنارش داشته و چه کارها برایش انجام داده. حتی می‌فهمد که از 365 روز سال بیشترش را برایش خاطره‌سازی کرده و آن کارها با وجود او معنا پیدا می‌کرده. سخنرانی‌های لحظه سال تحویل، انتخاب شعارهای مختلف هرسال، نماز عید فطر و نماز جمعه‌ی نصر، نماز با دختران تازه به تکلیف رسیده ، حضور هرساله در نمایشگاه کتاب و مشتاق کتاب‌خوانی و&#8230;</p>
<p>و حالا که بار سفر بسته و رفته، قدرش را بیشتر از هر وقت فهمیده و غصه می‌خورد از نبودش. </p>
<p>این بخشی از احوال این روزهایم بود. درست یک هفته می‌شود که دیگر بین‌مان نیستی و هنوز باورم نمی‌شود. روزهای این یک هفته برای من از همه‌ی هفته‌ها طولانی‌تر و سخت‌تر گذشته. </p>
<p>فقط در همین یک هفته با خودم چند بار مرور کردم که اگر بودید این طور میشد و اینطور می‌شد. مثلاً اگر بودید دیدار عمومی با دانشجویان را در روز یکشنبه برگزار می‌کردید همان دیداری که اسم ریحانه برایش درآمده بود. یا روز 15 ماه رمضان شب شعر با شاعران را داشتید و 15 اسفند هم مثل هر سال نهالی در حیاط خانه‌تان می‌کاشتید. به قول مجری تلویزیون این کاشت نهال یک فرهنگ سازی‌ای بود که شما بنیانش را گذاشتید. </p>
<p>اینها نمونه‌هایی بود از روزهای زندگی با شما در این شهر، که حالا بیشتر برایم پر رنگ شده. حالا که به سفر رفته‌اید تا خستگی این همه سال مجاهدت و فداکاری برای ملت ایران را زمین بگذارید باز هم برای ما فرزندان‌تان دعا کنید و سربلندی و عاقبت بخیری را از خداوند برای ما بخواهید. </p>
<p> </p>
<p>✍🏻 <strong>فاطمه غفاری وفایی </strong></p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/شهید-امت-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/شهید-امت-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1852102</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>پای وطن</title>
			<link>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/پای-وطن</link>
			<pubDate>11:39:00 +0330 شنبه، 16 اسفند 1404</pubDate>			<dc:creator>فاطمه بانو</dc:creator>
			<category domain="alt">به قلم فاطمه‌بانو </category>
<category domain="main">خاطرات </category>			<guid isPermaLink="false">1847178@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ابتدا از تلویزیون تماشا می‌کردیم. منتظر بودیم به سمت معراج الشهدا که حرکت کردند، آماده شویم و بیرون برویم. در این روزها تمام اخبار را بیشتر از تلویزیون دنبال می‌کنیم. در خیابان مردمان زیادی بودند که مثل ما در انتظار به سر می‌بردند. کودک، پیر، جوان. غوغایی بود. ایستگاه‌های صلواتی پذیرای مردمی بودند که برای اجتماع امده‌اند. در یکی از ایستگاه‌ها پرچم‌ ایران اهدا می‌کردند. در میان مردم، پیرمردی پرچم به دست توجهم را به خود جلب کرده بود. در آن باد سردی که پرچم‌ها را در هوا می‌لغزاند، ایستاده بود و دستی که پرچم داشت را بالا گرفته. یک فرد معمولی بود. شاید در دل معترض به گرانی، شاید هم با حقوق کم و شایدهای زیادی به ذهنم آن لحظه آمد اما از اینکه پشت کشورش بود خوشم آمد. موتوری های زیادی از جلویمان رد می‌شدند و بابت ترافیک و راه بندان خیابان، به ما تیکه می‌انداختند. ساندیس خور لقبی بود که گرفتیم. نمی‌دانم چرا بعضی نمی‌خواهند خودشان را از خواب بیدار کنند و ببینند که در چه زمانی هستیم و چه اتفاقی افتاده. فقط نزدیک به صد شهید را امروز تشییع کردند. جوانان زیادی هم آمده بودند برای این تشییع. تشییع باشکوهی بود. خداوند به دل عزیزان و خانواده هایشان صبر دهد. روزهای پرالتهابی را پشت سر می‌گذاریم. این تصاویر را ثبت کردم تا یادم نرود این روز را. روزی که مردم برای حفظ وطن‌شان به پا خواستند، قیام کردند. و نشان دادند هنوز پای مملکت‌شان ایستاده‌اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;📌 به وقت چهارشنبه 24 دیماه 1404&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabebanooo.kowsarblog.ir/پای-وطن&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">ابتدا از تلویزیون تماشا می‌کردیم. منتظر بودیم به سمت معراج الشهدا که حرکت کردند، آماده شویم و بیرون برویم. در این روزها تمام اخبار را بیشتر از تلویزیون دنبال می‌کنیم. در خیابان مردمان زیادی بودند که مثل ما در انتظار به سر می‌بردند. کودک، پیر، جوان. غوغایی بود. ایستگاه‌های صلواتی پذیرای مردمی بودند که برای اجتماع امده‌اند. در یکی از ایستگاه‌ها پرچم‌ ایران اهدا می‌کردند. در میان مردم، پیرمردی پرچم به دست توجهم را به خود جلب کرده بود. در آن باد سردی که پرچم‌ها را در هوا می‌لغزاند، ایستاده بود و دستی که پرچم داشت را بالا گرفته. یک فرد معمولی بود. شاید در دل معترض به گرانی، شاید هم با حقوق کم و شایدهای زیادی به ذهنم آن لحظه آمد اما از اینکه پشت کشورش بود خوشم آمد. موتوری های زیادی از جلویمان رد می‌شدند و بابت ترافیک و راه بندان خیابان، به ما تیکه می‌انداختند. ساندیس خور لقبی بود که گرفتیم. نمی‌دانم چرا بعضی نمی‌خواهند خودشان را از خواب بیدار کنند و ببینند که در چه زمانی هستیم و چه اتفاقی افتاده. فقط نزدیک به صد شهید را امروز تشییع کردند. جوانان زیادی هم آمده بودند برای این تشییع. تشییع باشکوهی بود. خداوند به دل عزیزان و خانواده هایشان صبر دهد. روزهای پرالتهابی را پشت سر می‌گذاریم. این تصاویر را ثبت کردم تا یادم نرود این روز را. روزی که مردم برای حفظ وطن‌شان به پا خواستند، قیام کردند. و نشان دادند هنوز پای مملکت‌شان ایستاده‌اند.</p>
<p> </p>
<p>📌 به وقت چهارشنبه 24 دیماه 1404</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabebanooo.kowsarblog.ir/پای-وطن">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/پای-وطن#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabebanooo.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1847178</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
